ستیای نازنینمستیای نازنینم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

چراغ خونه ی ما

تولد بابا دانیال

امروز تولد دانیال بود و من یه بار دیگه بهش تبریک میگم امیدوارم که صد سال زنده باشی عزیزم اینم اولین تولد دانیال در جمع سه نفرمون وبا حضور عسل خانوممون بود صبح زودتر پاشدم که به خونه و خودم وستی برسم بعد هم زنگ زدم غذا سفارش دادم که آوردن وبعدش باستیا خانومم رفتیم کیک خریدیم از سر کوچه و برگشتیم ... دوست داشتم خودم کیک بپزم ولی با این وروجک خانوم مگه میشهههههههه خلاصه میخواستم وقتی دانیال از سرکار برگشت با یه میز عالی و پر از شمع و غذا وکیک و صد البته کادو سوپرایزش کنم ولیییییییییییی دنی بعد از اداره مستقیم رفت دکتر چون گردنش گرفته بود خلاصه من وستی حاضر و آماده ... دنی تا بره دکتر و بعد داروخونه و بعد آمپول بزنه و بعد پوشک بخره وتااااااااا...
25 فروردين 1393

اولین عید

این عید هم گذشت و درست مثل این 11 ماهی که ستیا خانومم در کنار ما بود به سرعت برق و باد گذشت و حالا فقط موند واسمون خاطره های اولین عید ما در کنار فرشته کوچولوی خونمون تو این مدت ستیا جانم از یه سری کارای جدیدش رونمایی کرد و مارو هم ذوق زده کرد و همه جا هم نقل مجلس بود وقتی هم دور و برش آدم زیاد میدید وسط مجلس مینشست و هنر نمایی میکرد خودشم از این بابت کاملا رضایت داشت و رو دوتا زانوش بالا و پایین می پرید و دست میزد و ذوق میکرد اول از حرفاش بگم که به آب میگه ب (با فتحه) بعضی اوقاتم به جای ماما و بابا میگه مامانی بابایی اولین بار که گفت مامانی انقدر ذوق کردممممم که نگووووووووووو هر حرفیم که بگی حالا یا کامل یا نصفه نیمه تکرار میکنه....روز 9 ...
19 فروردين 1393

تولد عید شما مبارککککک

بالاخره سال جدید هم اومد اونم چه سالیییی  سالی که با ستیای عزیزم شروع بشه وای که چه سالی بشهههههه انشاا...که سال خوبی باشه پر از شادی و خوشحالی و صد البته که سلامتی این اولین عید دخمل ما بود الهی که هزاااااااااار تا دیگه از این عیدارو ببینی مامان جونم امیدم عشقم وای که عید چقدر با وجود تو زیباتره خدایا شکرت                                                    البته امسال سر سفره هفت سین ما 4 نفر بودیم بله خاله جون ندا هم در کنارمون بود چون عمو میثم رفت و ماهم که تنهاااااا گفتیم بیاد تا چهار نفره عیدو جشن بگیر...
2 فروردين 1393

روزای قشنگ

خیلی این حال و هوا رو دوست دارم ... دم دمای عید شلوغ پلوغیا ماهی وسبزه کنار خیابون شکوفه های درختا ..آخ که چه روزای قشنگین اینروزا سال 92 خیلی سال خوبی بود برای من البته غم وغصه هم توش بود اما خوشیهاش به ناخوشی هاش میچربید...ستیای نازنینم در اوایل امسال به دنیا اومد و آخر سال هم که عروسی خواهر عزیزم بود امیدوارم برای همه خوب بوده باشه و سال 93 هم سالی باشه پراز شادی و سلامتی...هفته پیش همونطورکه گفتم عروسی خواهرم بود از باربرون بگیرررررررر تااااااااااااااااااا حنابندون و عروسی خدارو شکر خیلی خوب بود وخوش گذشت و امیدوارم که خوشبخت بشن  از وقتی برگشتیم همش دارم به این فکر میکنم که چقدر زود گذشت عین برق و باد اصلا امسال کلا خیلی زود گذشت ...
23 اسفند 1392

پایان 9 ماهگی

یه سه هفته ای نبودم و فکر کنم بعد این پست هم یه سه هفته ای نیام مادر عزیزم یه چند روزی پیشمون موند و وقتی داشت میرفت دلم نیومد که تنها بره واسه همین ماهم باهاش رفتیم یه ده روزی شمال بودیم چون عروسی خواهرم نزدیکه کلی هم کار داریم..کادو کردن وسایل چمدون برا جشن باربرون و یه سری خریداش به عهده من بود که به نحو احسن انجامشون دادم بعد از شمال هم به همراه ندا وپویا اومدیم تهران و یه چند روزی پیشمون بودن وباقی خریدهارو هم انجام دادیم وبرگشتن شمال...حال و هوای عروسی رو خیلی دوست دارم مخصوصا که خواهرت عروس باشه...انشاا... که خوشبخت بشن پارسال همین موقعه ها بود که با عمو میثم اومده بودن واسه خرید عروسی که متاسفانه دایی عمو میثم فوت کرد وبا چشمانی اشک...
7 اسفند 1392

ماما

شنبه ی هفته پیش یعنی 5 بهمن ستیا خانومم تو 8 ماه وپنج روزگی گفت ماما تو آشپزخونه بودم وقتی که گفت یهو گوشام تیز شد برگشتم نگاش کردم دیدم بلهههههه هی داره میگه ماما ماما ماما...از سر ذوق پریدم وبغلش کردم حسابیییییییی ماچ بارونش کردم...آخه خیلییییی لذت داشت و داره وقتی بچه ی آدم بهش بگه ماما الان دو روزم هست که هی میگه نه نه نه  دانیال دیروز بهش میگفت میای با بابا بریم دریا؟ ستیا میگفت نه ... میگفت میای بریم استخر؟ ستیا میگفت نه  من ودنی هم همو نگاه میکردیم ومیخندیدیم از اینکه اینقدر هماهنگ در جواب دانیال میگفت نه نه نه خیلی باحال شده بود قربونش برم مننننننننن امروز هم مامان جونم از ساری اومد پیشمون وخونمون رو پر از نور کرد...آخ ک...
13 بهمن 1392

ورود به 9 ماهگی...

چه زود میگذره روزا...انگار همین دیروز بود که من وارد نهمین ماه بارداری شدم و باورم نمیشد که فقط یک ماهه دیگه تا دیدن صورت ناز فرشته کوچولوم مونده...به سرعت برق وباد گذشت و امروز ستاره ی زندگیه ما 4روزه که وارد نه ماهگی شده...خدایا شکرت                                             از وقتی وروجک خونه ی ما چهار دست وپا رفتن رو شروع کرد شکل وشمایل خونه ی ما هم عوض شده.از بالشت به عنوان حفاظ جلوی بخاری و کنار دیوار استفاده میکنیم پتو ها هم روی قسمتایی از سرامیک که فرش پهن نیست استفاده میشن میز و میز عسلی هم یه گوشه ای قایم شدن مبلا از حال...
5 بهمن 1392

بابا

تو پست قبلی یادم رفت بنویسم که ستیا وقتی شمال رفته بودیم یعنی تو هفت ماه و 5 روزگی گفت بابابا یعنی اولین بار 3تا با گفت ولی دفعات بعد همون بابا رو میگفت بعضی وقتا هم هی زیر لب تکرار میکرد باباباباابابا خلاصه این برای من که فکر نمیکردم ستیا زود حرف بیاد خیلیییییییییییی جای خوشحالی داشت...از اونجایی هم فکر نمیکردم که ستیا زود حرف بیاد چون من وستی خانوم اکثر مواقع تنهاییم ومنم مگه چقدر میتونم صحبت کنم ولی اگه دور وبرمون شلوغ بود همه باهاش حرف میزدن و دخترمون میشد بلبل به هر حال که برعکس فکر من ستیا دیر هم به حرف نیومد(البته منظور از حرف همین یک کلمه هست )اینروزا خیلی پیش خودش حرف میزنه والبته با ما مخصوصا وقتی اعتراض داره مثلا روروئکش جایی گی...
24 دی 1392

ما اومدیم

بله بعد از دوهفته از ساری برگشتیم...اینبار از اون دفغه هایی بود که اصلا نفهمیدم چطوری گذشت به سرعت برق وباد رفت والبته شب چهل وهشتم بود که پدر بزرگم (پدری) فوت کردن یعنی هفته دوم به مراسم خاکسپاری وختم وسوم و... گذشت...                                                                        بگذریم اینروزا انقدر ستیا خانوم ما شیرین والبته شیطون شده که مجال هرکاری رو از مامیگیره و واقعا وقت سر خاروندن ندارم انقدرم بازیگوش هست که نگووووووووو از اینطرف به اونطرف سرتو ...
17 دی 1392

اولین شب یلدای فرشته ی خونه ما وتولد هفت ماهگی

وای که چقدرررررررررررررر کار دارم ولی گفتم نمیشه که نیام وعکسای فرشته کوچولومو نذارمو واسش ننویسم از اولین شب یلدایی که در کنار هم سپری کردیم بله پارسال اینموقعه ها شما تو شکم مامانی بودی خوشگل خانومم وامساااااااااااااال در کنار ما امسال باهمدیگه والبته خاله ندا وعمو بهنام اینا رفتیم خونه بابا ارسلان وشما هم که نقل مجلس بودی وحسابی از این بغل به اون بغل شدی هی از اینور به اون ور چهار دست وپامیرفتی...الهی قربون اون چهار دست وپا رفتنت که هرکی میگفت بیا سریع میرفتی سمتش والبته تولد خانوم خانومای ماهم بود ودخمل کوچمولوی ما هفت ماهگی رو با اقتدار کامل پشت سر گذاشت و وارد هشت ماهگی شد عسل خانوم ما هرچی که میگذره و روز به روز شیرین تر وخواستنی تر...
1 دی 1392