روزای قشنگ
خیلی این حال و هوا رو دوست دارم ... دم دمای عید شلوغ پلوغیا ماهی وسبزه کنار خیابون شکوفه های درختا ..آخ که چه روزای قشنگین اینروزا
سال 92 خیلی سال خوبی بود برای من البته غم وغصه هم توش بود اما خوشیهاش به ناخوشی هاش میچربید...ستیای نازنینم در اوایل امسال به دنیا اومد و آخر سال هم که عروسی خواهر عزیزم بود
امیدوارم برای همه خوب بوده باشه و سال 93 هم سالی باشه پراز شادی و سلامتی...هفته پیش همونطورکه گفتم عروسی خواهرم بود از باربرون بگیرررررررر تااااااااااااااااااا حنابندون و عروسی خدارو شکر خیلی خوب بود وخوش گذشت و امیدوارم که خوشبخت بشن
از وقتی برگشتیم همش دارم به این فکر میکنم که چقدر زود گذشت عین برق و باد اصلا امسال کلا خیلی زود گذشت نفهمیدم چطور گذشت...ستیا خانوم ما که اصرار داشت حتما عروسی خاله جون عقب بیافته تا تو عروسی شرکت داشته باشه به مراد دل خودش رسید و با اقتدار هرچه تمامتر در این مراسم شرکت کرد و صد البته که دست دستی و نی نای نایش هم به راه بود و همه رو سر ذوق میاورد اقوام هم که دستشون درد نکنه حسابی باهام همکاری میکردن تا خواهر عروس بتونه با خیال راحت به وظایف خواهریش در امر رقص و پایکوبی برسه
ستیا خانوم منم خدارو شکر دخمل خوبی بود و تا جایی که جا داشت اذیت نکرد قربونش برم من
هفته پیش ستیا رو بردیم دکتر چشم پزشک تا یه چکاپی بشه خداروشکر مشکلی نبود
این اخرین پست تو سال 92 هست عید همه پیشاپیش مبارک
واما بریم چندتا عکس که البته عکسای خوبی نشدن قرار بود بریم آتلیه که دقیقه 90 کار پیش اومد ونشد بریماین عکسا هم که مجبور شدم خودمونو کات کنم
تازه یادم اومد یه عکس تکی از عسل خانومم ننداختیم
تنها عکس تکی ستیا گلم...حنابندون


دی جی ستیا

عروسی




روزای قشنگ
