ستیای نازنینمستیای نازنینم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

چراغ خونه ی ما

پایان 9 ماهگی

1392/12/7 14:39
نویسنده : عاطفه
1,003 بازدید
اشتراک گذاری

یه سه هفته ای نبودم و فکر کنم بعد این پست هم یه سه هفته ای نیامنیشخندمادر عزیزم یه چند روزی پیشمون موند و وقتی داشت میرفت دلم نیومد که تنها بره واسه همین ماهم باهاش رفتیمنیشخندیه ده روزی شمال بودیم چون عروسی خواهرم نزدیکه کلی هم کار داریم..کادو کردن وسایل چمدون برا جشن باربرون و یه سری خریداش به عهده من بود که به نحو احسن انجامشون دادمزبانبعد از شمال هم به همراه ندا وپویا اومدیم تهران و یه چند روزی پیشمون بودن وباقی خریدهارو هم انجام دادیم وبرگشتن شمال...حال و هوای عروسی رو خیلی دوست دارم مخصوصا که خواهرت عروس باشه...انشاا... که خوشبخت بشنهوراپارسال همین موقعه ها بود که با عمو میثم اومده بودن واسه خرید عروسی که متاسفانه دایی عمو میثم فوت کرد وبا چشمانی اشکبار برگشتن شمال و عروسی تا سال طول کشیدناراحتالبته بگم واسه من بد نشدااااااا چون با اون تیپ و اون قیافه پف کرده و سنگینی آخرای بارداری واقعا عروسی بهم نمیچسبید ولی حالا با فراغ بال میرم عروسی خواهرم هورالبخندوالبته قسمت بود که ستیا خانوم نازنین من هم در عروسی خاله جونش شرکت کنه و دلبری کنهماچبغلالبته اینم بگم که از الان یه کم استرس دارم که تو عروسی بدقلقی نکنهآخواما بگم از عروسک خوشگلم که تو این روزایی که نبودم چه کارای جدیدی میکنه اول از همه بگم که یه چیز جالبی که ازش دیدم ایستادنش بود که البته قبلا هم می ایستاد مثلا وقتی جایی رو میگرفت و بلندمیشد یه چند ثانیه دستاشو ول میکرد و بدون اینکه جایی رو داشته باشه می ایستاد ولی ایندفعه دیدم مثل آدم بزرگا دستاشو گذاشت رو زمین وبلند شد وایساد دستاشم باز کرده بود با پاهاشو خودشم خنده اش گرفته بود مدت زمان ایستادنشم بیشتر شدهبغل    یه کار دیگه هم که خیلی دوست دارممممممممممم دخملم دست دستی میکنه البته هنوز دستاشو بهم زیاد نمیکوبه و بعضی وقتا دستاش از کنار هم رد میشنزبانولی خب خیلی دوست داره وکلی ذوق میکنه اولین بار هم وقتی داشت عنکبوت بازیگوش رو میدید از شدت هیجان رو دوتا زانوش ایستاد وشروع کرد به دست زدنهوراالهی که مامان قربون شیرین کاریهات بشه مامانماچدیروز هم رفته بودیم برای عروسی خاله ندا واسش خرید کنیم که خدارو شکر خیالم راحت شد چون اصلا چیزی که دوست داشته باشم پیدا نمیکردم که خلاصه دیروز همه چیزایی که میخواستم رو از یه مغازه پیدا کردم وکلی ذوق زده شدممممملبخندانقدرم از دیروز حرف میزنه که نگوووووووووو واژه های جدید به کار میبره مثل تیگیو پیگو و از این چیزا که واسه خودش میگهاز خود راضیسه شنبه هم بردیمش بهداشت برای قد و وزن پایان 9ماهگی که چون همه چی خوب بود خدارو شکر گفت دیگه نیا تا یکسالگی که واکسن دارهماچ     قد:73                    وزن:9800                     دورسر 46                               انقدرم ماشالا خوش خنده هست که همه عاشقش میشن وکلی واسه همه دلبری میکنه تو خیابون هم همه لپشو ناز میکنن و واسه دقایقی هم شده میان باهاش میحرفن ومیپرسن اسمش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ میگم ستیا میگن چی؟؟؟؟؟؟ میگم ستیااااااااخندهودر آخر 9ماهگی عزیزدلم هم تموم شد و وارد ده ماهگی شد تولدت مبارک نازنینم خدا میدونه که تموم این لحظات برام مثل خواب و رویاست وهنوزم باورم نمیشه که خدا یه فرشته پاک وآسمونی به ما داد خدای مهربونم شکرتقلب

وقتی داشتیم میرفتیم شمال بلیت گیر نیاوردیم و دقیقه نود با بدبختی بلیت جورکردیم یعنی یک قطار درب و داغونی بود که نگووووووو از صندلیاش بگیر که تا یه کم میکشیدیش جلو پشتیش کامل میوفتاد تا بخاریه زیر صندلیاش که انگار رو کوره آجرپزی نشستیسبز

 

 

ستیا در شماللبخندالبته بخاری خاموشه هانیشخند

 

 

این آقا پسری که میبینین آقا ارشان پسردایی بنده هست که نزدیک یکسال از ستیا خانوم ما بزرگتره وقتی ستیا تازه به دنیا اومده بود وگریه میکرد از ستیا میترسیدمژهبعد اینجا هم ستیا رفته بود لباسشو گرفته بود ول هم نمیکرد که آخر آقا ارشان ما به گریه افتاد...یعنی همچین دختر باجذبه ای ما داریممژه

 

 

از این راه دور هم تلویزیون رو ول نمیکنهمتفکر

 

 

این روزا جاش اینجاست غافل میشی میبینی اینجاستابله

 

 

تولدت مبارک عزیزدردونه ی ماااااااااااهوراقلبماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

مامان مینا
7 اسفند 92 19:50
عزیز دلم 9 ماهگی مبارکماشالا به این عروسک زرنگعروسی خاله جونم پیشاپیش مبارک ایشالا خوشبخت بشن
عاطفه
پاسخ
مرسی میناجون قربونت برم
محمدحسین
7 اسفند 92 22:03
منم 9ماهگیه ستیاجونوتبریک میگم...دلمون براش یه ذره شده...بی صبرانه منتظریم
عاطفه
پاسخ
به به میبینم که اینجا هم هستییییییییمرسی که سر زدی
kimiya
8 اسفند 92 18:04
ی کاری نکن پشت مانیتور غش و ضعف کنیم . یکبار دیگه بیام اینجا و عکس های ستیا جونو اینجوری ببینم مطمئن باش دیگه چیزی ازم باقی نمیمونه.خیلی نازی عزیزم . فدات
عاطفه
پاسخ
مرسی کیمیا جووووووووووووووونوعده دیدار نزدیک است
مامی پوریا
9 اسفند 92 9:57
فدای ستیا جون... ورود به 10 ماهگیت مبارک عزیزم...
عاطفه
پاسخ
خدانکنه خاله جونمرسی عزیزم
خاله مینا
9 اسفند 92 17:33
ای جانممممم.ماشاالله چه بزرگ شده عاطییییی وقت کردی یکم برو شمال راستی پس کی میخای گوشاشو سوراخ کنی؟؟؟؟
عاطفه
پاسخ
مرسی عزیزممممم چشات بزرگ میبینهکی میشه تو بری بندر واسه زندگی خیال خودمو خودتو ووووووهمه رووووووووو راحت کنیاون قضیه هم گناه داره بچم حالا ببینم چی میشه ایشالا به زودی
خاله ندا
9 اسفند 92 23:15
ba didane axa koli zogh kardam bishtaram khoshal chon farda mibinametoon
kimiya
10 اسفند 92 16:45
لحظه دیدار دوشنبه .منتظریم.
ناهيد
10 اسفند 92 23:37
عزيزم رسيده بخير شدي دختر شيخ سعديا انشالله هميشه به سفر و خوشي نه ماهكي فرشته كوجولو مبارك اين دخت هم حسابي خوردنيه ها از طرف من بجلونش و ماجش كن عروسي خواهر خانمي هم مبارك براشون روزهاي افتابي و شبهاي مهتابي ارزو ميكنم قرين شادي
زهره مامان بارسین
13 اسفند 92 13:02
واییییییییییییی چه خانومی شده این ل دخمل . چند وقت بود منم نبودم شرمنده دیر اومدم بهتون سر زدم . عروسی هم خوش بگذره عاطفه جون
ناهید
13 اسفند 92 13:07
پس چرا پیام من نیست من که کلی ذوق دخترم و کرده بودم و کلی برا خاله نداش آرزو های خوب خوب کرده بودم ....
عاطفه
پاسخ
مرسی ناهید جانشرمنده یه چند وقت نبودم ونتونسته بودم که تایید کنم
رومینا
16 اسفند 92 1:03
نازتو قربون . پرنسس کوچولوووووووووووووووووووووو 9 ماهگیت مبارک باشه
عسل
18 اسفند 92 14:08
چه گلی شده!!! جیگرشو!.عروسم میشه.خوش بگذره
kimiya
23 اسفند 92 18:36
سلام ، عزیزم دلم حسابی برای ستیا جون تنگ شده . نمیدونم دیدار بعدی کی ولی انشاا... نزدیک. فدات
عاطفه
پاسخ
سلام منم خیلی دلتنگم عزیزم انشاا.. عید البته نمیدونم شما اونموقع ساری هستین یا نه
اعظم مامان زهرا
25 اسفند 92 19:03
عزیزه خاله ماشاالله دلم براتون تنگ شده بود ممنون که اومدی