پایان 9 ماهگی
یه سه هفته ای نبودم و فکر کنم بعد این پست هم یه سه هفته ای نیام
مادر عزیزم یه چند روزی پیشمون موند و وقتی داشت میرفت دلم نیومد که تنها بره واسه همین ماهم باهاش رفتیم
یه ده روزی شمال بودیم چون عروسی خواهرم نزدیکه کلی هم کار داریم..کادو کردن وسایل چمدون برا جشن باربرون و یه سری خریداش به عهده من بود که به نحو احسن انجامشون دادم
بعد از شمال هم به همراه ندا وپویا اومدیم تهران و یه چند روزی پیشمون بودن وباقی خریدهارو هم انجام دادیم وبرگشتن شمال...حال و هوای عروسی رو خیلی دوست دارم مخصوصا که خواهرت عروس باشه...انشاا... که خوشبخت بشن
پارسال همین موقعه ها بود که با عمو میثم اومده بودن واسه خرید عروسی که متاسفانه دایی عمو میثم فوت کرد وبا چشمانی اشکبار برگشتن شمال و عروسی تا سال طول کشید
البته بگم واسه من بد نشدااااااا چون با اون تیپ و اون قیافه پف کرده و سنگینی آخرای بارداری واقعا عروسی بهم نمیچسبید ولی حالا با فراغ بال میرم عروسی خواهرم 
والبته قسمت بود که ستیا خانوم نازنین من هم در عروسی خاله جونش شرکت کنه و دلبری کنه
البته اینم بگم که از الان یه کم استرس دارم که تو عروسی بدقلقی نکنه
واما بگم از عروسک خوشگلم که تو این روزایی که نبودم چه کارای جدیدی میکنه اول از همه بگم که یه چیز جالبی که ازش دیدم ایستادنش بود که البته قبلا هم می ایستاد مثلا وقتی جایی رو میگرفت و بلندمیشد یه چند ثانیه دستاشو ول میکرد و بدون اینکه جایی رو داشته باشه می ایستاد ولی ایندفعه دیدم مثل آدم بزرگا دستاشو گذاشت رو زمین وبلند شد وایساد دستاشم باز کرده بود با پاهاشو خودشم خنده اش گرفته بود مدت زمان ایستادنشم بیشتر شده
یه کار دیگه هم که خیلی دوست دارممممممممممم دخملم دست دستی میکنه البته هنوز دستاشو بهم زیاد نمیکوبه و بعضی وقتا دستاش از کنار هم رد میشن
ولی خب خیلی دوست داره وکلی ذوق میکنه اولین بار هم وقتی داشت عنکبوت بازیگوش رو میدید از شدت هیجان رو دوتا زانوش ایستاد وشروع کرد به دست زدن
الهی که مامان قربون شیرین کاریهات بشه مامان
دیروز هم رفته بودیم برای عروسی خاله ندا واسش خرید کنیم که خدارو شکر خیالم راحت شد چون اصلا چیزی که دوست داشته باشم پیدا نمیکردم که خلاصه دیروز همه چیزایی که میخواستم رو از یه مغازه پیدا کردم وکلی ذوق زده شدممممم
انقدرم از دیروز حرف میزنه که نگوووووووووو واژه های جدید به کار میبره مثل تیگیو پیگو و از این چیزا که واسه خودش میگه
سه شنبه هم بردیمش بهداشت برای قد و وزن پایان 9ماهگی که چون همه چی خوب بود خدارو شکر گفت دیگه نیا تا یکسالگی که واکسن داره
قد:73 وزن:9800 دورسر 46 انقدرم ماشالا خوش خنده هست که همه عاشقش میشن وکلی واسه همه دلبری میکنه تو خیابون هم همه لپشو ناز میکنن و واسه دقایقی هم شده میان باهاش میحرفن ومیپرسن اسمش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ میگم ستیا میگن چی؟؟؟؟؟؟ میگم ستیاااااااا
ودر آخر 9ماهگی عزیزدلم هم تموم شد و وارد ده ماهگی شد تولدت مبارک نازنینم خدا میدونه که تموم این لحظات برام مثل خواب و رویاست وهنوزم باورم نمیشه که خدا یه فرشته پاک وآسمونی به ما داد خدای مهربونم شکرت
وقتی داشتیم میرفتیم شمال بلیت گیر نیاوردیم و دقیقه نود با بدبختی بلیت جورکردیم یعنی یک قطار درب و داغونی بود که نگووووووو از صندلیاش بگیر که تا یه کم میکشیدیش جلو پشتیش کامل میوفتاد تا بخاریه زیر صندلیاش که انگار رو کوره آجرپزی نشستی


ستیا در شمال
البته بخاری خاموشه ها



این آقا پسری که میبینین آقا ارشان پسردایی بنده هست که نزدیک یکسال از ستیا خانوم ما بزرگتره وقتی ستیا تازه به دنیا اومده بود وگریه میکرد از ستیا میترسید
بعد اینجا هم ستیا رفته بود لباسشو گرفته بود ول هم نمیکرد که آخر آقا ارشان ما به گریه افتاد...یعنی همچین دختر باجذبه ای ما داریم

از این راه دور هم تلویزیون رو ول نمیکنه

این روزا جاش اینجاست غافل میشی میبینی اینجاست




تولدت مبارک عزیزدردونه ی مااااااااااا





پایان 9 ماهگی
