ماما
شنبه ی هفته پیش یعنی 5 بهمن ستیا خانومم تو 8 ماه وپنج روزگی گفت ماما
تو آشپزخونه بودم وقتی که گفت یهو گوشام تیز شد برگشتم نگاش کردم دیدم بلهههههه هی داره میگه ماما ماما ماما...از سر ذوق پریدم وبغلش کردم حسابیییییییی ماچ بارونش کردم...آخه خیلییییی لذت داشت و داره وقتی بچه ی آدم بهش بگه ماما
الان دو روزم هست که هی میگه نه نه نه
دانیال دیروز بهش میگفت میای با بابا بریم دریا؟ ستیا میگفت نه ... میگفت میای بریم استخر؟ ستیا میگفت نه
من ودنی هم همو نگاه میکردیم ومیخندیدیم از اینکه اینقدر هماهنگ در جواب دانیال میگفت نه نه نه خیلی باحال شده بود قربونش برم مننننننننن
امروز هم مامان جونم از ساری اومد پیشمون وخونمون رو پر از نور کرد...آخ که چه حالی میده مادر آدم بیاد خونش
ستیا خانومم هم کلی با مامان جونش جور شده وحسابی شیطونی میکنه .. مامان رویا هم که بعد از نزدیک یک ماهه ستیا رو دیده میگه خیلی تغییر کرده والبته بزرگتر شده
یه کار جدید دیگه که از وروجک خانومم دیدم اینه که میتونه واسه چند ثانیه بدون اینکه جایی رو بگیره وایسه
واسه شروع خوبه دیگهههههه
برنامه ی مورد علاقه ی ستیا علاوه بر تبلیغات دیدن برنامه ی قران و اذانه
قربونه دختر مومنم که تا میبینی داره قران پخش میکنه یا زمان اذان مژه نمیزنی


ستیا وقوچعلی سواری

سلیقه اش نمیگیره پایین وایسه


درچه فکری عسل مامان

پریروز دیدم داره با سبد لباسا که تازه شسته بودم بازی میکنه ...رفتم تو اتاق بر گشتم دیدم دست به ابتکار زده و سبد رو هل میده خودش هم توسط اون اومده تو اتاق تازه از این کارش خیلی هم خوشحال بود منم که خوشحال تر تر تر واین موقع هاست که بوس لازم میشهههههههه

لباسی که چند ماه پیش مامان رویا زحمت کشید والان اندازش شده...مرسی مامانم

یه چیز جدید پیدا کردم

این لباس رو عمه بهنازم زحمت کشید با تل واسه ستیا خانومم بافت...مرسی عمه جون

اینارو هم مامان رویا زحمتشو کشید البته شلوارشم هست که هنوز کامل نشده...مرسی مامان رویا


اینم مامان رویا واسه ستیا عسلی آورد وچندتا لباس دیگه



ماما
