ورود به 9 ماهگی...
چه زود میگذره روزا...انگار همین دیروز بود که من وارد نهمین ماه بارداری شدم و باورم نمیشد که فقط یک ماهه دیگه تا دیدن صورت ناز فرشته کوچولوم مونده...به سرعت برق وباد گذشت و امروز ستاره ی زندگیه ما 4روزه که وارد نه ماهگی شده...خدایا شکرت
از وقتی وروجک خونه ی ما چهار دست وپا رفتن رو شروع کرد شکل وشمایل خونه ی ما هم عوض شده.از بالشت به عنوان حفاظ جلوی بخاری و کنار دیوار استفاده میکنیم پتو ها هم روی قسمتایی از سرامیک که فرش پهن نیست استفاده میشن میز و میز عسلی هم یه گوشه ای قایم شدن مبلا از حالت گرد به حالت ال مانند در اومدن تاااااااااااااا این وروجک خانوم خونه ی ما در امنیت کامل به شیطونیاش بپردازه...نمای خونه در هم شده امااا چاره ای نیست...
از هر چیزی که فکرشو بکنید یا حتی نکنید
میگیره و بلند میشه و اگر جا دست زیاد داشته باشه مثل مبل اونو میگیره و باتکیه بهش راه میره مخصوصا اگر چیز مورد علاقه اش هم اونطرف باشه مثل موبایل کنترل که به هر زحمتی خودشو بهشون میرسونه
نمیدونم این نی نی ها چه علاقه ای به کنترل دارن
قراره دانیال یه کنترل اسباب بازی چیزی بخره تا حداقل این منبع آلودگی رو تو دهنش نذاره
پریشب دیدم تو خواب داره میخنده ومیگه بابا بابا
یعنی تو خواب هم بابا؟البته چند روز پیش گفت{ م ما} ولی دیگه صلاح ندونست ادامه بده
اینروزا دندونای کناریش هم دارن در میان بخصوص شبا خیلی اذیتش میکنن همش دوتا شصت کوچولوش رو میکنه تو کناره های لپش و جیغ میکشه البته زمانش زیاد نیست فداش بشم که خیلی این مرحله سخته مامان جانم
براش یه ژل خریدیم(dologel)که خوب بوده و هروقت زدم آروم شده
دو ماهی هم میشه که به جای قطره آهن ایرانی که واقعاااااااااا بد مزه بود قطره MIM که هم آهن داره وهم مولتی ویتامین رو بهش میدم که خیلی هم دوست داره ...
اینروزا خیلی خوشحالم وانگاری رو ابرا راه میرم چون مادر عزیزم قراره یه چند روزی بیاد پیشمون ومن از این بابت حسابی خوشحالم
چند روزپیش هم تولد مامان عزیزم بود که از این طریق هم بهش تبریک میگم 

ستیا یکی از چیزایی که بهش خیلی علاقه داره اتاق ماست...ولش که کنی اولین گزینه اش برای رفتن اونجاست مخصوصا وقتی چراغش روشن باشه چنان ذوقی میکنه که نگو بعد هم سریع میاد تو اتاق
هروقت هم که میرفت تو اتاق من پشت سرش میرفتم ومیگفتم اومدم اومدممممممم اونم ذوق میکرد و سریع فرار میکرد منم میگرفتمشو حسابی میچلوندمش
حالا دیگه دستمو خونده هر وقت میره تو اتاق یه وری میشینه و درحالیکه حاضر به یراقه واسه فرار منتظر میمونه تا من بیام وقتی هم که منو میبینه فرار نمیکنه انقدر نگاهم میکنه تا من برم به سمتش و اونم با غش خنده سریع فرار میکنه

چند روز پیش در حین کشیدن جاروبرقی



اینم اون لباسی که چندماه پیش خاله جون ندا زحمتشو کشید ولی اونموقع واسش گشاد بود

ستیا و قوچعلی...هی نگاهش میکنه و هر لحظه با یک چرخش ازش دورتر میشه



چند شب پیش داشتم بهش غذا میدادم وهی اعتراض میکرد

بعد سرشو گذاشت رو روروئک

وخوابید
ستیا و به این راحتی خوابیدن؟بعیدهههه...فدات بشم که خسته بودی مادرجان

اینجا هم همونجایی هست که به انتظار من میشینه


یه بار خواستم پیشبند نبسته بهش سوپ بدم...مثل اینکه از نتیجه کار خیلی هم راضیه

با اینکه از قوچعلی خوشش نمیاد ولی میره کنار کمدش و به زبون خودش بهش اعتراض میکنه...فکر کنم پشت شیشه که میبیندش شجاع میشه

انقدر دوست دارم زودتر موهاش بلند شه تا براش ببندم


مکان مورد علاقه اش برای تماشای تی وی
هی میارمش عقب باز میره ..تا اینکه مجبور میشم تی وی رو خاموش کنم


جلوی میز کلی وسیله میذارم که اونجا نره اماااااااااا همه رو کنار میزنه تا به عشقش برسههههه



ورود به 9 ماهگی...
