ستیای نازنینمستیای نازنینم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

چراغ خونه ی ما

واکسن 6ماهگی+خبرای جدید

تو پست قبلی نوشتم که به خاطر مریضی و بعد هم انتظار برای اومدن خاله جون باعث شد که با ده روز تاخیر واکسن عسل خانومم رو بزنیم کلی هم استرس داشتم چون از واکسن 6ماهگی خیلی بد میگفتن خلاصه که پنجشنبه صبح به همراه دانیال راهی بهداشت شدیم و اول رفتیم برای قد و وزن که خدارو شکر همه چی خوب بود ولی من که میدونستم دخملیه تپلم لاغر شده چون دوهفته قبل وقبل از مریضیش وزنش بود 8900 هفته بعدش شد 8700 و تو بهداشت بود 8600  درسته وزنه ها یکی نبودن اما من که میدونم دختر نازنینم تو این مدت اصلا خوب شیر نمیخورد.حتی خاله ندا هم که اومد میگفت واااااااااااای چقدر خاله جونم لاغر شده ...بگذریم                قد:69  ...
25 آذر 1392

چندتا عکس...

مامان جون الان زنگ زد وگفت دارین چیکار میکنین گفتم  من وندا داریم از ستیا خانومم عکس میندازیم  به دستور مامان جون چندتا عکس که داغه داغه چون همین الان انداختیم رو میذارم اینجااااا موهای دخترم بلند شده هاااااااااااا     قربون اون کفشات برم مامان جونممممممممممم     عاشق تابش شدههههههه...حتی خاله جون این تو میخوابوندش     فدای تو چراغ خونه ی مااااااا   ...
22 آذر 1392

ورود به هفت ماهگی واین روزای ما

تو این چند وقته خیلی اتفاقا افتاد که هم شیرین بودن وهم تلخ ولی خدا رو شکر میکنم که الان شاد وخوشحالم برای تعطیلات عاشورا وتاسوعا طبق رسم هر ساله رفتیم شمال و این روزا رو در تکیه گردشی گذروندیم...پارسال تو تکیه وقتی بچه کوچولوها رو میدیدم بغل مادراشون قند تو دلم آب میشد وقتی فکر میکردم که سال دیگه همین موقع نی نی من هم در آغوشمه و خدارو شاکرم که ستیای نازنینم امسال در آغوشم بود وتو مراسم امام حسین با هم شرکت میکردیم...بعد از عاشورا رفتیم ویلای بابابزرگ ارسلان تو فریدونکنار یه یک روز نصفی هم اونجا بودیم ودخملم کلی جاهای خوشگل رفت والبته دریا هم سومین بار بود که میرفت ولی اینبار بیشتر محیط اطرافش رو درک میکرد آخه دخملیه ما حسابی خانوم شده شنبه...
15 آذر 1392

کارهای ستیا در انتهای 5ماهگی

همونطور که تو پست قبل نوشتم 18 روز پیش ستیای من 5ماهگی رو پشت سر گذاشت و وارد 6ماهگی شد آخ که چه حالی میده شمردن این روزا وچقدرم سریع میگذره...اینو همه نی نی دارا بهم میگن که قدر این روزا رو بدون که تو این سن بچه ها خیلی زود بزرگ میشن وآخرش حسرت بچگیهاش واسه آدم میمونه منم سعی میکنم حسابی از این لحظات استفاده کنم تا حسرت چیزی واسم نمونه واما لذت اصلی وقتیه که هر دفعه شاهد پیشرفت ستیام هستم ومیبینم دخترم هر دفعه یه کار جدیدتر میکنه و خوشحالی همه وجودم رو پر میکنه انگار که لذتی بالاتر از این نیست  اگر دارم انقدر دیر مینویسم ودخملم کم کم داره 6ماهگیش هم تموم میشه واسه همون شمال بودنم بود که نتونستم زودتر بنویسم        ...
19 آبان 1392

دندون در آوردن ستیا خانومم

سه چهار روزی میشه که از شمال برگشتیم اما نیومدم وچیزی ننوشتم چون نه حسشو داشتم و نه وقتشو ... عسل خانومم داره دندون در میاره وبه شدت با خودش درگیره...دستش که تا مچ تو دهنشه و آب دهنش هم سرازیررررررررررر غر غر وگریه هم که دیگه خوراکشه  الهی بمیرم دل آدم کباب میشه همه چیو فرو میکنه تو دهنش به خصوص به پارچه علاقه بیشتری داره فکر کنم بیشتر تسکینش میده میون غرغراش یه واژه های جدیدیم به کار میبره که در عین ناراحتی خندم میگیره ودلم میخواد بخورمش البته هنوز دندوناش سر نزده اما از روی لثه معلومه که اون زیر میرا یه خبرایی هست فرشته کوچولوم هر روز داره بزرگتر میشه و با هم دیگه یکی پس از دیگری مراحل زندگیشو پشت سر میگذاریم..خدایا شکرت به خاطر همه ...
17 آبان 1392

روزمون مبارک

بله اول از همه تولدمو به خودم تبریک میگم البته با 5 روز تاخیر اخه تولدم روز 16 مهر  هست...خواستم از همین جا از خدای مهربونم تشکر کنم که منو به وجود اورد  والبته از مادر عزیزم که منو به دنیا اورد خوشحالم که به این دنیا اومدم وهستم تا ستیای نازنینمو ببینمو در آغوشش بگیرم این زیباترین تولد من بود در کنار عزیزترین موجود دنیا دوست دارم دخترم                                                                                     &nb...
22 مهر 1392

بعد از واکسن

ستیا خانوم من بعد از زدن واکسن چهارماهگیش دوباره روند بغلی بودنش سیر صعودی گرفته .دختر نازنینم که یه مدتی بود دیگه بیشتر رو زمین میموند وحسابییییییییی خانوم شده بود حالا دوباره به روال سابق برگشته و البته دوباره به رفیق سابقش علاقه پیداکرده بله کرییییییییر  خداروشکر ازاین جهت واسه ما بد نشد قبل از واکسن تو روز چند بار میخوابید هربارم یک ساعت ولی الان شده نیم ساعت بیست دقیقه حتی رکورد 5 دقیفه هم داشتههههههههه ولی از اینا که بگذریم خبرای مسرت بخش هم کم نیستنااااااااا اولینش رفتن برفک از دهن دخملیمههههههه وای که فقط خدا میدونه که چقدرر ازاین اتفاق خجسته خوشحااااااالم از یک ماهگی تا همین چند روز پیش همش دهن ستیاجونم برفک میزد وهر دکتری هم...
11 مهر 1392

مامان جون و باباجون ودایی جون

تو این هفته مامان رویا وباباجونمو دایی جون پویا اومدن پیشمون ... حیف که زود گذشت خیلی هم زووووووووود اصلا نفهمیدم که کی اومدن وکی رفتن ولی خیلی خوش گذشت خیلی و این اومدن خیلی واسم ارزش داشت اولین روز که مامان اینا باذوق وشوق وارد خونه شدن ستیا چنان جیغ وگریه ای به راه انداخت که حال همه گرفته شد آخه مامانی شما که بیشتر عمر 4ماهت رو پیش مامان جون اینا بودی حالا انقدر بی وفا شدی که یادت رفت گلابم؟؟؟؟؟؟؟؟   البته یکم بدخوابی هم در این قضیه موثر بود..به هر حال شما بعد از خوابیدن وقتی که بیدار شدی کم کم خوش اخلاق هم شدی و دیگه شدی همون دخملیه ملوس خودم که ایشالا قلبونش بشم منننننننن تو این چند روز مامان رویا حسابی زحمت کشید وکلی غذا و...
5 مهر 1392

واکسن 4ماهگی

دختر نازنین من همه ی عشق و علاقه مامان بالاخره وارد پنجمین ماه زندگیت شدی ومن هرچی که بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر ذوق میکنم وااااااااااااااای وااااااااااااااااای ایشالا که صد ساله شی دخملیه شیرینم همش روزارومیشمرم ومیگم وای کی میشه که تو به غذاخوردن بیوفتی آخ که چه حالی میده مامان جان جانان مننننننننننن خلاصه که دیروز به همراه بابادانیال جونی رفتیم بهداشت برای واکسن شما .از یه طرف ذوق وشوق داشتم که میریم واسه قد ووزن از یه طرفم استرس واکسن ودرد وگریه وتب و..... روداشتم ولی خداروشکر موقع زدن واکسن یه کوچولو بیشتر گریه نکردی و بازم خدارو شکر تبم نکردی ولی خب غروب به بعد یه مقدار نا اروم شدی وهمش میخواستی تو بغل باشی   خیلی میترسیدم ک...
5 مهر 1392

عیدتون مبارک

ستیای من داره اینروزا بزرگ وبزرگتر میشه ... به امیدخدا 5 روز دیگه وارد 5ماه میشه وای باورم نمیشه چقدر زودگذشت هرچی میگذره من یه مامان خوشحال تر تر تر تر میشم ویه مامان عاشقتر هر روز عاشقتر از دیروز .. انگار هر روزی که پامیشی میتونی یه نفرو بیشتر از روز قبل دوست داشته باشی  خیلی خوشحالم که دارمش که هست...واسه ی این روزا از خدا ممنونم...عاشق لبخند خوشگلشم وقتی که تو بغلم میگیرمش انقدر نگام میکنه تا نگاهش کنم وبهش لبخند بزنم اونم با یه خنده از ته دل منو به اوج آسمونا میبره نمیدونید چه ذوقی کردم وقتی هفته ی پیش که خانوم همسایه چند لحظه بغلش کرد فوری لباشو ورچید وبغض کرد و قطره اشکش سرازیر شد که یعنی من مامانمو میخوااااااام  آآآآآآآآآ...
26 شهريور 1392