ورود به هفت ماهگی واین روزای ما
تو این چند وقته خیلی اتفاقا افتاد که هم شیرین بودن وهم تلخ ولی خدا رو شکر میکنم که الان شاد وخوشحالم
برای تعطیلات عاشورا وتاسوعا طبق رسم هر ساله رفتیم شمال و این روزا رو در تکیه گردشی گذروندیم...پارسال تو تکیه وقتی بچه کوچولوها رو میدیدم بغل مادراشون قند تو دلم آب میشد وقتی فکر میکردم که سال دیگه همین موقع نی نی من هم در آغوشمه و خدارو شاکرم که ستیای نازنینم امسال در آغوشم بود وتو مراسم امام حسین با هم شرکت میکردیم...بعد از عاشورا رفتیم ویلای بابابزرگ ارسلان تو فریدونکنار یه یک روز نصفی هم اونجا بودیم ودخملم کلی جاهای خوشگل رفت والبته دریا هم سومین بار بود که میرفت ولی اینبار بیشتر محیط اطرافش رو درک میکرد آخه دخملیه ما حسابی خانوم شده
شنبه هم موقع برگشت به تهران خاله جون ندا هم با ما اومد و یکشنبه هم عمو میثم به ما پیوست تا خریدای عروسیشون رو انجام بدن و قراره به امید خدای مهربون 17 اسفند عروسیشون باشه
قرارداد تالار رو دوباره رفتن درست کردن و آتلیه هم انتخاب کردن آیینه وشعمدون هم خریدن والبته لباس عروس.. فقط مونده یه سری خورده ریز
انشاا...که خوشبخت بشن و همه چی به خوبی پیش بره
پنجشنبه بعد از ناهار خاله جون ندا اینا رفتن وغروب شده بود که دیدم ستیا یه کم بی حاله وسرفه هاشم بیشتر شده .چند روز پیش برده بودمش دکتر وگفته بود چیز خاصی نیست و همون بخور وقطره بینی کفایت میکنه .ولی وقتی دیدم بیحاله میخواستم دوباره ببرمش دکتر ولی دیدم یه کم بهتر شده و گفتم حتما چیزه خاصی نیست.اون شب خیلی بد خوابید وبهتره بگم تا صبح نخوابید نه ستیا ونه من و دانیال منم از شب حالم بد شده بود و نصفه شب بدتر هم شدم و این وضعیت رو بدتر هم میکرد نا نداشتم تا به ستیا برسم ولی چاره ای نبود و دختر نازنینم بیتاب بود این وسط دانیال بود که هم به من میرسید وهم به ستیا ... نزدیکای صبح دیگه حالم خیلی بدتر شده بود حالت تهوع داشتم وتن درد ...دنی گفت پاشو بریم بیمارستان ولی من از طرفی نه رمق داشتم وازطرفی هم برای ستیا دل نگرون بودم که اول صبح تو این سرما بچه رو ببریم منم که حتما سرم وصل میکردن دخترم چند ساعت باید تو بیمارستان میموند واسه همین گفتم نه بذار یه کم بگذره شاید بهتر بشم ..رفتم و یه کم خوابیدم تا ساعت 10 صبح که به ستیا شیر دادم دیدم شیرو بالا اورد گفتم حتما همین یه بار بوده ولی بعد نیم ساعت که دوباره شیر خورد وبالا آورد سریع لباس پوشیدیم و رفتیم به درمونگاه پگاه تو خواجه عبدا... که دانیال قبلا دیده بود وزنگ زده بودیم گفته بودن که شبانه روزی دکتر متخصص نوزادان هست اون روزم که جمعه بود و این واسمون غنیمت بود خلاصه تا برسیم اونجا ستیا یه باره دیگه بالا آورد و این در حالی بود که بیحال هم بود ... وهمه اینا منو بیشتر میترسوند ومیگفتم که خدایی نکرده ریه اش عفونت کرده با گریه رسیدیم به درمونگاه و سریع هم نوبتمون شد .دکتر بعد از معاینه گفت خلط تو ریه اش هست ویه سری دارو داد وگفت اگه بعد از سه چهار روز سرفه اش قطع نشد برید برای عکس از ریه
درمورد تهوع هم گفت تا دو روز اگه قطع نشد باید بستریش کنید
ناراحت بودم ناراحتتر شدم کلی دعا کردم ونذر ونیاز که حال ستیام زود زود خوب شه و به بستری و عکس نکشه
تو همین گیرو دار مامان زنگ زد وگفت کجایین که گفتیم دکترو خلاصه جریان رو تعریف کردیم که اونا هم کلی نگران شدن
مامان میگفت من بیام پیشت ولی من گفتم نه ایشالا که خوب میشه و نیازی نیست ولی تو دلم دوست داشتم که بیاد و بگم آره عزیزم بیا که خیلیییییییییییی بهت نیاز دارم ولی میگفتم گناه داره مادرم با اون پادردش وکارای خودش باید 5ساعت تو اتوبوس بشینه وغیره واسه همین گفتم نه تا به زحمت نیافته...داروهاشو از داروخونه گرفتیم ونا امید و مستاصل برگشتیم دانیال که میدید من همچنان بیحالم گفت حتما بریم دکتر.اول قبول نکردم ولی با اصرار دانیال رفتیم ودکتر گفت که یه ویروس عفونیه واسم آمپول و سرم و دارو نوشت...ستیا بیتابی میکرد واسه همین دنی تو ماشین موند و دور محوطه بیمارستان میچرخید تا ستیا آروم بشه و من بتونم سرمم رو بزنم ...وقتی رسیدم به اتاق وصل سرم خیلی دلم گرفت که تنهام وکسی نیست بغض کرده بودم ...نمیدونم چرا ولی دل نازک شده بودم از لحاظ رو حی داغون بودم و حال جسمیم هم که تعریفی نداشت .زیر سرم دوست داشتم بخوابم ولی نمیشد مغزم پر شده بود از همه خاطرات بد و افکار منفی...از اینکه نکنه ستیا خدایی نکرده ریه اش عفونت کنه نکنه بستری بشه بهش سرم وصل نکنن...یعنی دوباره میخنده؟ دوباره سر حال میشه؟ یاد تنهایی تو شهر غریب افتادم یاد پدرم مادرم که کاش پیشم بودن یاد دانیال یاد پارسال که تو همین اتاق بغلی سرم بهش وصل بود و از درد کلیه به خودش میپیچید و من کاری از دستم بر نمیومد...تو همین افکار بودم که دانیال با ستیا اومد با دیدنشون جون گرفتم و شاد شدم خدارو شکر ستیا اصلا اذیت نکرده بود و آروم شده بود...سرم که میرفت حال منم بهتر شده بود آخرش با حال خوب از رو تخت بلند شدم و بعد نزدیک یک روز که چیزی نخورده بودم احساس گشنگی کردم وبه دنی گفتم گشنمه
از بیرون غذاخریدیم و رفتیم خونه....حالم بهتر شده بود اما هنوز مریض بودم ستیا هم هنوز بیحال بودو این بیشتر منو نگران میکرد تو اون لحظه فکر میکردم دیگه هیچ روزی تو زندگیم نمیاد که طعم شادی رو بچشم دیگه هیچوقت خوشحال نمیشم...دانیال ستیا رو تو بغلش گرفته بود و تو خونه میچرخوند منم رو مبل نشسته بودم و گریه میکردم...من تو زندگی هیچوقت آدم ضعیفی نبودم ولی برای اولین بار در زندگی احساس کردم که کم آوردم فکر به این که ستیای نازنینم بره بیمارستان بستری بشه به تن کوچولوش سرم وصل بشه وغیره منو دیوونه میکرد...دانیال میگفت حالا مگه چی شده سرما خورده دیگه منم میگفتم اگه خدایی نکرده ریه اش عفونت کرده باشه چی؟؟؟؟اون شب یکی از تلخترین شبهای زندگی من بودکه گذشت اما به سختی .... صبح خدارو شکر حال ستیا بهتر شده بود.دانیال نمیخواست بره اداره ولی گفتم حالا که بهتره برو منم با بهتر شدن ستیا روحیه گرفته بودم .دانیال از صبح هی زنگ میزد وحال ستیا رو میپرسید ظهر که از سر کار برگشت خونه گفت یه خبر خیلی خوب واست دارم منم کلی ذوق زده شدم و دستامو مشت کردم وگذاشتم رو لپم وگفتم چیههههه؟گفت مامانت داره میاد
گفتم خداییشششششششششششششش؟گفت آره وتازه راه افتاده ومیخواست که واست سوپرایز باشه ولی گفت اگه دوست داشتی بهش بگو...از خوشحالی عین پهلوونای زورخونه که وسط گود زورخونه دور خودشون میچرخن منم وسط آشپزخونه میچرخیدم و میخندیدم
خلاصه که با یک روحیه مضاعف گفتیم پیش یه فوق تخصص عفونی هم ببریمش کلی پرس وجو کردیم واز اینترنت هم کمک گرفتیم تا دکتر عبدا...کریمی رو پیدا کردیم وغروب رفتیم مطبش...ستیا همون اول با خنده وارد اتاق دکتر شد ودکتر رو هم به وجد آورد موقع معاینه گوشیه دکتر رو گرفت از رو گردنش لباسشو میکشد انگشت دکترو ول نمیکرد و میخواست بذاره تو دهنش که دیگه دکتر هم خنده اش گرفته بود خلاصه بعد معاینه دکتر گفت که ریه اش پاکه و این داروهاهم اصلا ربطی به این بیماری نداره وحتی یه سری توضیحات راجع به عوارض داروها داد وگفت فقط بخور و قطره بینی کفایت میکنه ... خیلی خوشحال شدم دوباره جون گرفتم وامید به زندگیم برگشت مامانم که رسید خوشحالیم کامل شد جالب اینکه ستیا هم مامانمو شناخت و ذوق کرد پاهاشو هی تکون میداد و میخواست بره بغل مامان جونم
خوشحالیم از اینکه مامانم اومده بود قابل وصف نبود شب روهم در کنار مادرم خوابیدم وحسابی بغلش کردم وآرامش گرفتم تو اون چند روزی که بود حسابی بهم رسید وکلی هم طبق معمول واسم سوغاتی از مرغ محلی و اردک وماهی تخم غاز و حتی سبزی خوردن شمال که یه عطر وطعم دیگه ای داره آوردوالبته مثل همیشه لباس برای ستیا موقع رفتن هم سوپ وچند مدل خورشت درست کرد و خونمم حسابی خونه تکونی کرد وووووووووووو رفت
ناراحت بودم اما همینکه میدیدم ستیا خوبه باعث شد افسردگی نگیرم
همه چی داشت خوب پیش میرفت که فرداش نصفه شب دیدم هوا خیلی سرده هی رو ستیا پتو میکشیدم که نکنه اونم سردش شده باشه ولی دیدم نه مثل اینکه فقط من اینجوریم تب و لرز کرده بودم شدید هرچیم میگذشت بدتر میشدم طبق معمول دانیال میگفت بریم بیمارستان ومن به خاطر ستیا و اینکه خواب بود میگفتم نههههههه از طرفی نایی هم نداشتم حالم خیلی بدتر از هفته پیش بود انقدر که موقع حاضر شدن یه جوراب میپوشیدم باز دراز میکشیدم واین روند ادامه داشت تا به سختی حاضر شدم وراه افتادیم ستیا خداروشکر تو بغل دانیال خواب بود و منم دوباره رفتم زیر سرم ولی اینبار خبری از بهتر شدن نبود...با بیحالی بلندشدم از جام به ستیا شیر دادم و رفتیم خونه ... به خونه که رسیدیم ستیا شیر بالا آورد من و دانیال همدیگه رو نگاه کردیم و گفتیم واااااااای اگه دوباره مریض شده باشه چییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه اصلا نمیتونستم این یکیو تحمل کنم یعنی حالمم خیلی بد بود اما همینکه ستیا خوب بود دلم آروم بود اما حالا اگه ستیا باز مریض میشد....دوباره افسرده شدم گریه ام گرفته بود اما دیگه اشکی نداشتم با اون حالم به سختی تونستم ستیارو بخوابونم که اونم 10 دقیقه بیشتر نکشید که بیدار شد وهمش بیتابی میکرد ساعت 3بعداز ظهر بود که به دنی گفتم بیا بریم خونه مامانت اینا ... راه افتادیم به سمت خونه مادر شوهرم اما همچنان مریض بودم بین راه دانیال که دید همچنان حالم بده گفت بریم دکتر ایندفعه بی مخالفت گفتم بریم دوباره رفتم زیر سرم والبته یه آمپول تقویتی هم داد زیر سرم صدای گریه های ستیا رو میشنیدم حالم بهتر نشده بود وصدای گریه ستیا بیشتر ناراحتم میکرد واسه همین نزدیکای آخر سرم گفتم سرمو بکش صدای گریه دخترم میاد ...از درمونگاه که اومدیم بیرون بهتر نشده بودم ... داروهایی که داده بود رو خوردم وبعد چند ساعت احساس کردم که تب و تن دردم قطع شده بعداز یک روز تونستم شام بخورم شب رو همونجا موندیم حسابی هم مادر شوهرم بهمون میرسید..در مورد تهوع صبح ستیا گفتم بهم گفت حتما به خاطر مریضی وتب تو این اتفاق افتاده ومنم یهو ذهنم به سمت حرف دکتر ستیا افتاد که واسه کولیک پیشش میرفتیم ومیگفت بیماری و حتی عصبانیت وغیره باعثه ترش شدن شیرو ترشح اسید معده بچه میشه حتی تهوع یکدفعه به خودم گفتم چرا این به فکر خودم نرسید که تهوع ستیا به خاطر مریضی و تب خودم بود؟؟؟؟؟؟شاید چون هفته قبل همراه با مریضیش این اتفاق افتاده بود دیگه میگفتم حتما این هفته هم مریض شده در صورتیکه هفته پیش هم مریضی ما همزمان بود واون تهوع هم به خاطر شیر خودم بود خلاصه که فهمیدن این موضوع هم حسابییییییییییی خوشحالم کرد که خدارو شکر ستیا خانومم مریض نشده....اون شب به خوبی گذشت تا فرداش یه مشکل جدید شروع شد که دل درد شدید بود هی میگرفت هی ول میکرد دیگه آخر شب بیشتر هم شده بود تا اینکه دوباره رفتیم دکتر و یه سری قرص و آمپول نوشت وگفت حتما همینارو بگو بهت بدن ومشابهش رو ندن که هر داروخونه ای هم نداشت وکلی گشتیم تا پیدا کردیم و واقعا هم تاثیر گذار بود وبا همون آمپول همه دردا رفت فرداش به خاله جون ندا زنگ زدم که بیا پیشم واونم با وجودی که خیلی کار داشت اومد تا مراقب من و ستیا جونم باشه خدارو شکر حالمون خیلی بهتره
این روزا دارم به این فکر میکنم که اگه ستیای من خواهر نداشته باشه تو این دنیا خیلی تنها میمونه خواهر یه نعمته واقعیه امیدوارم همه خواهرا همیشه سلامت باشن وخدا به همه نعمت داشتن خواهر رو بده
واکسن ستیا ی عزیزمو با ده روز تاخیر زدیم هم واسه اینکه هردومون خوب بشیم هم اینکه خواهرم بیاد بعد بریم واسه واکسن زدن که تو یه پست جداگونه راجع بهش مینویسم ... البته خبرای خوبم تو پست بعدی میگم
در آخر میخوام مثل آخر فیلما از چند نفر تشکر کنم
اول میخوام از پدرعزیزم که درتمامی شرایط به یاد ما هست و با تماسها و پیامای دلگرم کننده اش به من قوت قلب وشادی میبخشه از اینکه برای هر مناسبتی از ماهگرد گرفته تا حتی همین نشستن ستیا رو و حتی روزا و ساعتها و دقیقه ها وثانیه های زندگیه ستیا خانومم رو حساب میکنه و واسه هر دقیقه اش بهمون تبریک میگه تشکر میکنم وشرمنده ام که حتی این ماهگرد نتونستم جواب پیام زیبای پدرم رو بدم چون ستیا مریض بود وتو مطب دکتر بودیم ولی من تموم متن های زیباشو تو دفتر خاطرات ستیا ثبت کردم تا وقتی بزرگ شد یادش باشه که چه باباجون با ذوق ومهربونی داره مرسی بابای عزیزم
دوم میخوام از مادر وخواهر عزیزم تشکر کنم که رنج و خستگی راه رو به جون خریدن واومدن پیشمون تا ازمون مراقبت وپرستاری کنن ..میخوام بدونین که با اومدنتون به من جون تازه دادین واین درکنار من بودن در این شرایط بیشتر از چیزی که فکر میکنید برام ارزش داشت میبوسمتون
ودر آخر میخوام از دانیال عزیزم تشکر کنم که مثل همیشه در کنار من بود با صبوری ومهربونیش بهم ثابت کرد که چقدر مهربون ودلسوزه ... تو روزایی که کم آورده بودم وجودش برام مثل یک کوه بود که دلگرمم میکرد ممنونم ازت
این پست خیلی طولانی شد شرمنده ولی اینارو باید مینوشتم
ستیا واولین عاشورا


ستیا کنار دریای مازندران


این لباس بچگیهای منه


قربون خنده هات بشم که هرجا میرفتیم میگفتن واسه دخترت اسفند دود کن که انقدر خوش خنده هست

دندون در آوردن وهزار تا دردسرررررررر

خوب آفتاب گرفتی فرشته کوچولوی مامان؟؟؟؟؟؟؟



ورود به هفت ماهگی واین روزای ما
