ستیای نازنینمستیای نازنینم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

چراغ خونه ی ما

این هفته های آخر

سلام پرنسس من اینبار دیر اومدم برای نوشتن چون این 2هفته خیلی درگیر بودم ودوست هم ندارم چیز زیادی راجع بهش بنویسم فقط بدون که هفته 36 و 37 برای مامان وبابا پر بود از استرس....تکونهای شما کم شده بود و این دو هفته ما از این بیمارستان به اون بیمارستان و ازاین سونو گرافی به اون سونوگرافی در تردد بودیم ودنبال سونوی بیوفیزیکال وسلامت جنین وNST ..خلاصه درسته روزای سخت ودلهره آوری بود ولی خب گذشت ومهم اینه که خیالمون راحت شد که حال شما خوبه                                                             &n...
24 ارديبهشت 1392

ستیا خانوم

سلام سلام صدتا سلام...دخمل گل مامان چطور مطورایییییییییی؟خوبی ؟مامانی که خیلی خوشحاله.. همش تقویم جلومه وهی روزارو میشمارم ...هی میگم چند روز دیگه مونده..وای که چقدر واست ذوق دارم...این روزا که میرفتم واسه خرید سیسمونی شما خدا میدونه که چقدر ذوق میکردم که شما دخملیییییییی...آخه این همه لباسای خوشمل دخترونه هست اینهمه گیره های ناز نازییییی ...اگه پسربودی که نمیتونستم واست اینارو بخرمممممممممممم       خلاصه جونم واست بگه از این دوهفته ای که نبودم..25 فروردین تولد بابادانیال جونی بود ومامانش اینا واسه بابایی جشن تولد گرفتن خونه خودشون.که از همین جا دوباره به دانیالم تبریک میگم عزیزم             &n...
28 فروردين 1392

سال نو

سال نومبارککککککککککک درسته تعطیلات عید تموم شده ولی سال نو که تازه اومده  تو این مدت وقت نداشتم بیام...شمال موندنم که قرار بود تا 6 فروردین باشه خودم تمدیدش کردم وتا 11 موندم البته بابا دانیال همون ششم برگشت تهران که بره سر کار منم یازدهم با قطار ساعت 12شب برگشتم تهران تا 13به در رو درکنار همسرم باشم که تنها نباشه این اولین سالی بود که ازنامزدی تا حالا 13به در رو تنها بودیم آخه تا سالهای قبل همیشه شمال ودر کنار خانواده من بودیم..ولی خب امسال بابایی هفته دوم شیفتش بود وباید تهران میموندیم وتازه اینجابود که قدر شمال وطبیعت وجنگلهاشو دونستم  توی تهران واطراف پارکهای جنگلیش که حسابی ترافیک بود و مامجبور شدیم بریم بیرون شهر که اونجا ه...
14 فروردين 1392

روزهای مونده به عید...

دیروز رفتم دکتر وجواب ازمایشها وسونو روبهش نشون دادم خداروشکر همه چیز خوب بود جز وزن خودم که تو این ماه اصلا اضافه نکرده بودم ودکتر گفت حتما باید وزنتو ببری بالا والا وزن نی نی هم کم میشه خلاصه که واسه کم خونیم فیفول نوشت وگفت دیگه کاری باهات ندارم تا هفته بعد عید بیا منم خوشحال وشاد برگشتم خونه شب هم خاله ندا اومد پیشمون قراره صبح پنجشنبه دوتایی با قطار ساعت 8بریم ساری  بابادانیالم 28 اسفند انشاا... میاد دنبالم ساری و29 میریم ویلای بابابزرگ ارسلان وتا دوم عید اونجاییم وازاونجا دوباره برمیگردیم ساری وعید دیدنی تا 6عید که باید برگردیم تهران  خلاصه که به امیدخدا این برنامه عیدمونه ...انشاا.. که سال خوبی واسه همه باشههههههههه وکلی خو...
22 اسفند 1391

هفته 28

الان تو هفته 28 هستم خیلی خوشحالم که کمتر از 2هفته دیگه میرم تو هفته 30    این هفته رفتم ازمایشهای نوبت دوم رو انجام دادم وقراره پنجشنبه جوابشو بگیرم وانشاا... هفته دیگه دوشنبه صبح ببرم پیش دکتر البته به همراه جواب سونوی کالرداپلر.از این هفته به بعد باید به جای ماهی یکبار هردوهفته یکبار برم پیش دکتر..خداکنه جواب آزمایشام خوب باشه تاحالا که خداروشکر همه چی نرمال بوده ومشکلی نداشتم..این هفته واکسن کزازهم زدم که خداروشکر درد وتب هم نداشتم...از سونوی داپلر هم بگم که تا اونجاییکه من دیدم وتو برگه خوندم همه چی عالیه وزن نخود منم 1200بود تعجب کردم فکر میکردم کمتر ازاینا باشی آخه تو این هفته وزن نرمال از 900گرم تا 1250 هست ومنم فکرمیکردم ...
16 اسفند 1391

هیییییییییییییییییییی روزگار!!!!!!!!!!

نداومیثم همین یه ساعت پیش برگشتن شمال.بالاخره دیشب دایی میثم فوت کرد و امروز صبح هم به خاله ندا گفتن و قرار شد ندا به میثم بگه که گفت اونا هم سریع وسایلشونو جمع کردن وبرگشتن...هیییییییییییییی خیلی دلم گرفت  دیشب کت شلوار دومادی رو خریدیم و امروز قراربود بریم لباس عروس بخریم که اینجوری شد هییییییییی  دلم گرفت واسه خواهرم   حالا معلوم نیست عروسیش کی بیافته............هرچند واسه من بدم نشد تا اون موقع به امید خدا دخملیه منم به دنیا میاد و از شر این پف واین شکم خلاص میشم ولیییییییییییی واسه خواهرم خیلی ناراحتم..با ذوق وشوق اومدن واسه خرید عروسی با بغض وناراحتی برگشتن ...فقط هم یه روز موندن...هییییییییییییییی    خدا بیام...
8 اسفند 1391

احساسات متضاد...

این روزا درگیر احساسات متضادم....غم شادی غم شادی...  تواین هفته ای که ازشمال برگشتیم خاله ندا اینا بالاخره یه خونه خوب پیداکردن وجهیزیه شو بردن تو خونه جدید واسه خونه خوشحال بودم و واسه اینکه من اونجا ودرکنارشون نیستم ناراحت و غمگین بودم دوست داشتم اونجا باشم واین لحظه هارو از دست ندم اماااااااااا ماکه تازه از شمال برگشته بودیم و دانیالم مرخصی نداشت منم بااین وضعیت اصلا نمیتونستم تنهایی برم..هرچند اونجا هم بودم نمیتونستم کار خاصی انجام بدم  ولی با اینحال دوست داشتم در کنار مامان و ندا بودم ...دوست داشتم لذت تک تک این لحظه هارو بچشم اخه مگه چندتا خواهر دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟        خلاصه نشد که بشه و بریم اماااااا...
6 اسفند 1391

بالاخره تکون خوردی...

از جمعه غروب که به همراه خاله ندا برگشتیم تهران  هی میخواستم بیام مطلب بنویسم اما مگه خاله ندا میذاشت!!!!!! از صبح تا غروب پای اینترنت هست و اهنگ دانلود میکنه جونم برات بگه که غروبا هم باهم میریم گشت وگذار وبازار...ندا دنبال لباس عروس ومنم دنبال لباس مجلسیه خوشگل که شایسته خواهر عروس باشه اخه اگه خدا بخواد عروسی خاله ندا 6 فروردینه وتا اون موقع فکر کنم زشت ترین وچاق ترین خواهرعروس در کل فامیل بشم چون علاوه بر چاقی از چیزی که بدم میومد داره سرم میاد و اون هم پفه..پف درناحیه بینی(ای خدااااااااا)  یعنی تا موقع عروسی یه بی ریختی بشم که خدا میدونه بگذریم... این ده روزی که ساری بودیم کلی خوش گذشت.تازه برف هم اومد منم که عاشق بر...
2 بهمن 1391

یک مامان خوشحال

امروز خیلی خوشحالم اونم به چند دلیل : اولش اینکه امروز رفتم سونو آنومالی رو انجام دادم و خداروشکرررررررررررر همه چی خوب بود و خیالم ازاین بابت هم راحت شد. آخه همیشه قبل سونو استرس میاد سراغمو تا جواب سونو رو نگیرم اروم وقرار ندارم... راستی دیشب هم  الکی الکی کلی به خودم و بابایی استرس وارد کردم...اونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟شنیده بودم یک روش خیلی مطمئن برای تعیین جنسیت روش گرفتن حلقه با زنجیر جلوی شکمه که اگه حرکت پاندولی داشت دختره و اگه حرکتش دورانی بود پسره اگرم حرکتی نداشت حتما یه خبرای بدی هست منم هردفعه که اینکارو میکردم قشنگ حرکت پاندولی داشت ولی اینبار اصلا تکون نمیخورد خلاصه منم که حسااااااااااس! حسابی رفتم تو خودم انقدر که بابا...
20 دی 1391

خبری از تکون خوردن نیست که نیست...

سلام گل نازمامان اول از همه میخواستم ازت گله کنم چرااااااا یه حرکتی به خودت نمیدی تنبل خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا کی میخوای مامانی رو در انتظاربذاری فدای تو بشم من الان تو هفته نوزده ام هستم و از شیطونیای تو خبری نیست که نیست...اگه میدونستی چقدر منتظر اون لحظه هستم اصلا یه دقیقه هم معطل نمیکردی ... عشق مامان گل مامان...منتظرمااااااااااااااا                                                              پریشب من وبابایی واسه شام رفتیم بیرون و قبلش هم واسه خرید پالتو برای من تو بازار یه گشتی زد...
12 دی 1391