یک مامان خوشحال
امروز خیلی خوشحالم اونم به چند دلیل : اولش اینکه امروز رفتم سونو آنومالی رو انجام دادم و خداروشکرررررررررررر همه چی خوب بود و خیالم ازاین بابت هم راحت شد. آخه همیشه قبل سونو استرس میاد سراغمو تا جواب سونو رو نگیرم اروم وقرار ندارم...
راستی دیشب هم الکی الکی کلی به خودم و بابایی استرس وارد کردم...اونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟شنیده بودم یک روش خیلی مطمئن برای تعیین جنسیت روش گرفتن حلقه با زنجیر جلوی شکمه که اگه حرکت پاندولی داشت دختره و اگه حرکتش دورانی بود پسره اگرم حرکتی نداشت حتما یه خبرای بدی هست
منم هردفعه که اینکارو میکردم قشنگ حرکت پاندولی داشت ولی اینبار اصلا تکون نمیخورد خلاصه منم که حسااااااااااس! حسابی رفتم تو خودم انقدر که بابایی از خواب عصرگاهی!!!!!1که پاشد گفت چی شدو....خلاصه که براش تعریف که کردم اول گفت این حرفا چیه واینا خرافاته و....خلاصه از اون انکار واز من اصرار بعدش رفت تو اتاق یه چرخی زد و اومد دید من همچنان تو فکر وناراحتیم گفت اگه استرس داری پاشو بریم بیمارستان تا گفت منم جلدی پریدم و رفتم لباس پوشیدم و رفتیم نزدیکترین بیمارستان!!! بگذریم که اول رفتیم یه کلینیک که بسته بود وبعد رفتیم پیش یه دکتر عمومی که مثلا واسمون سونو بنویسه و اونم گفت برین پیش دکتر زنان کشیک و اونجا هم کلی فیلم بازی کردم که دکتر واسم سونو اورژانسی بنویسه
و بعدشم که از شانس ما دکتر سونوگرافی همین یه شبو استثنا زود رفته بود و دوباره مارو فرستادن پیش ماما تو زایشگاه که حداقل بریم صدای قلبشو بشنویم وااااااااااااای وقتی صدای قلبتو شنیدم از خوشحالی میخواستم بپرم ماما رو بغل کنم
اما چیزی که اون وسط منو ترسوند دیدن اتاق زایمان بود که داشتم از ترس پس میوفتادم
اصلا فکرشم نمیکردم که انقدر ترسناک باشه
بگذریم... واما خوشحالی دومم بابت اینه که فردا اگه خدا بخواد داریم میریم شماااااااال
فردا بابایی که از اداره برگرده حرکت میکنیم..از الان همه وسایلو جمع کردم وازخوشحالی در پوست خودم نمیگنجم
برگشت هم خاله ندارو میارم تایه کم پیشمون بمونه..دیگه چی ازاین بهتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


یک مامان خوشحال
