واما شمال...
خیلی طول کشید تابیامو خاطرات شمالو بنویسم الانم از خواب بودن ستی جونم نهایت استفاده روکردم وبعداز مدتهااااااااا یه صبحانه ی درست وحسابی خوردمو اومدم اینجا(البته شمال که بودیم میخوردم ولی اینجا دخملی نمیذاره که ) خلاصه که شمال عین همیشه خوش گذشت قرار بود چهار 5 روزبمونیم وبرگردیم اما بنا به دلایلی بابایی تنهایی برگشت وماچندروز بیشتر موندیم وبازکه بابایی به کارش رسید اومد دنبالمون وبرگشتیم تهران...  ...
نویسنده :
عاطفه
14:31









