ستیای نازنینمستیای نازنینم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

چراغ خونه ی ما

واما شمال...

1392/6/19 14:31
نویسنده : عاطفه
638 بازدید
اشتراک گذاری

خیلی طول کشید تابیامو خاطرات شمالو بنویسم الانم از خواب بودن ستی جونم نهایت استفاده روکردم وبعداز مدتهااااااااا یه صبحانه ی درست وحسابی خوردمو اومدم اینجا(البته شمال که بودیم میخوردم ولی اینجا دخملی نمیذاره که ابرو )                                                             خلاصه که شمال عین همیشه خوش گذشت قرار بود چهار 5 روزبمونیم وبرگردیم اما بنا به دلایلی بابایی تنهایی برگشت وماچندروز بیشتر موندیم وبازکه بابایی به کارش رسید اومد دنبالمون وبرگشتیم تهران...                                                                                                              موقعی که داشتیم میرفتیم شمال دخترطلام دوماهو 16روزش بود وموقع برگشت سه ماهو یازده روزشزبانتو این مدت خیلی تغییرات کرد اول ازهمه چهره اش که شبیه ما بود کم کم شبیه بابا دانیالش شدعینکتواین مدت عسل خانومم بلند بلند خندیدن روتجربه  ومارو با اینکارش ذوق مرگ کردزبانزبانکار بعدیش بلند شدن از روبالشت یا دست وخلاصه هرجایی که قرارش میدادیم واینقدر اینکارو بانهایت توان انجام میداد که سرانجام یک روز تونست خودشو از رو بالشت بلند کنه وبندازه زمینتعجبالبته این علاقه به بلند شدن باعث شد که دیگه تو کریر نمونه ودست ماروحسابی بذاره تو پوست گردووووو.آخه خیلی با کریر اروم میشد وبخصوص تو ماشین تو اون میخوابید ولی حال اصلا توش نمیمونه واز خود ساری تا تهران تو بغل من بودکلافهازکارای دیگه تلاش زیااااااااااد واسه غلت زدن که موفق نمیشد تا پریروز که بالاخره تلاشای بی وقفه اش نتیجه دادو اولین غلت وزد ودومین غلتش روهم امروز صبح زدبغلفداییییی غلت زدنت عسل مامانماچکار دیگه اش گرفتن دستاشه که انقدرررررر جیگر میشه که میخوام بخورمشقلبتازگیاهم که باباش از سرکار میادو میبینتش چنان ذوق میکنه واسش ودست وپامیزنه که بیا وببین کلا پدر ودختر عالمی دارن(بابا یکی هم مارو تحویل بگیرهناراحت ) واما چندتا عکس از دومین سفر ما به شمال...

 

دلبری واسه بابابزرگ

ستیا خانوم وتجربه ی اولین دریا البته همش خواب بود

تجربه ی اولین رودخونه

ستیا وتجربه اولین تولد(تولد غزل جون )

این کلاهو میخواستیم واسه ستیابخریم خیلی هم بهش میومد ولی یه تیکه اش پاره بود ودیگه هم سایز دخملی رو نداشت حیففففففففف

به دانیال گفتم میخوام عکس توروهم بذارم تو وبلاگ ستیا گفت کدوم عکس؟؟؟؟؟گفتم ایننننننن!!!!!!!!!!!یعنی مردیم ازخندهههههه

کجارونگاه میکنی دلبرممممم

ستیا درحال بازگشت به تهران

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

زهره مامان بارسین
19 شهریور 92 17:35
ماشاا... به این گل پری خانوم . خدا حفظش کنه . چه عکسایی ماهی ... راستی شما کدوم شهر شمال رفتین . زهرا می گفت اصالتا شمالی هستین آخه من خودم شهسواریم و شوشوم بهشهر . , زهرا خیلی ازت تعریف می کرد . ممنون که مرتب بهمون سر می زنی ستیا رو خیلی خیلی ببوس و یه گاز از اون لوپاش بگیر


مرسی خاله جون...من سارویم..یه بارواست نوشته بودم که منم شمالیم نکنه نرسید به دستت همشهریییییییییزهراجون لطف داره خودش خوبه...منم خیلی دوسش دارم دختر خوب ومهربون ودوست داشتنیه مثل زندایی زهره اش
زهره مامان بارسین
20 شهریور 92 13:12
عزیزم لطف داری . راستی من دختر دایی اش هستم نه زندایی



اره خودمم تازه فهمیدم نمیدونم چرا همش فکرمیکردم زنداییش هستیییییییییی
sahar
20 شهریور 92 17:15
سلام عاطی جون بالاخره اومدم ماشالا به این عروس گلم که روزبه روز ماهترمیشه عزیزم چقدربزرگ شدی چشم نخوری ایشالا عکساش خیلی قشنگه شمال خوش گذشت؟



مرسی عزیزم پس بالاخره اومدی خوش اومدی
mehrnoosh
21 شهریور 92 13:49
fadash beshaaaaaaaaam maaaaaaaaan
delam barash tang shode
ye alame machesh kon



خدانکنه عزیزم موچ موچ موچ
زهرا _ مامان مریم گلی
22 شهریور 92 8:13
سلم عاطفه جونمممم.....قبل از هر چیز بگم که خیلی خیلی شرمندم که تا الان نتونستم بیام اینجا.....ماشاالله هزار ماشالله گل دخترت خیلی ماهه....عاطی شبیه خودته....باور کن!

ببوسش حساااااابی!خدا کنه الان وقت کنم پیش مینا و سحرم برم.....



سلام عزیزم لطف کردی.میدونم سرت شلوغه...واقعاشبیه منه؟؟بعدمینا تو دومین نفری هستی که اینو میگیییییی
مامان کیان
22 شهریور 92 18:11
وووووی جیگر اون کفشاتو برم من نخودچیییییییی
کی گفته شبیه باباشه؟خیلی هم شبیه خودته.کپی برابر اصل!



واقعااااااااااا؟؟؟؟
مامان کیان
22 شهریور 92 18:12
راستی یه خصوصی هم داری