واما شمال...
خیلی طول کشید تابیامو خاطرات شمالو بنویسم الانم از خواب بودن ستی جونم نهایت استفاده روکردم وبعداز مدتهااااااااا یه صبحانه ی درست وحسابی خوردمو اومدم اینجا(البته شمال که بودیم میخوردم ولی اینجا دخملی نمیذاره که
) خلاصه که شمال عین همیشه خوش گذشت قرار بود چهار 5 روزبمونیم وبرگردیم اما بنا به دلایلی بابایی تنهایی برگشت وماچندروز بیشتر موندیم وبازکه بابایی به کارش رسید اومد دنبالمون وبرگشتیم تهران... موقعی که داشتیم میرفتیم شمال دخترطلام دوماهو 16روزش بود وموقع برگشت سه ماهو یازده روزش
تو این مدت خیلی تغییرات کرد اول ازهمه چهره اش که شبیه ما بود کم کم شبیه بابا دانیالش شد
تواین مدت عسل خانومم بلند بلند خندیدن روتجربه ومارو با اینکارش ذوق مرگ کرد
کار بعدیش بلند شدن از روبالشت یا دست وخلاصه هرجایی که قرارش میدادیم واینقدر اینکارو بانهایت توان انجام میداد که سرانجام یک روز تونست خودشو از رو بالشت بلند کنه وبندازه زمین
البته این علاقه به بلند شدن باعث شد که دیگه تو کریر نمونه ودست ماروحسابی بذاره تو پوست گردووووو.آخه خیلی با کریر اروم میشد وبخصوص تو ماشین تو اون میخوابید ولی حال اصلا توش نمیمونه واز خود ساری تا تهران تو بغل من بود
ازکارای دیگه تلاش زیااااااااااد واسه غلت زدن که موفق نمیشد تا پریروز که بالاخره تلاشای بی وقفه اش نتیجه دادو اولین غلت وزد ودومین غلتش روهم امروز صبح زد
فداییییی غلت زدنت عسل مامان
کار دیگه اش گرفتن دستاشه که انقدرررررر جیگر میشه که میخوام بخورمش
تازگیاهم که باباش از سرکار میادو میبینتش چنان ذوق میکنه واسش ودست وپامیزنه که بیا وببین کلا پدر ودختر عالمی دارن(بابا یکی هم مارو تحویل بگیره
) واما چندتا عکس از دومین سفر ما به شمال...

دلبری واسه بابابزرگ


ستیا خانوم وتجربه ی اولین دریا البته همش خواب بود

تجربه ی اولین رودخونه

ستیا وتجربه اولین تولد(تولد غزل جون )

این کلاهو میخواستیم واسه ستیابخریم خیلی هم بهش میومد ولی یه تیکه اش پاره بود ودیگه هم سایز دخملی رو نداشت حیففففففففف

به دانیال گفتم میخوام عکس توروهم بذارم تو وبلاگ ستیا گفت کدوم عکس؟؟؟؟؟گفتم ایننننننن!!!!!!!!!!!یعنی مردیم ازخندهههههه

کجارونگاه میکنی دلبرممممم

ستیا درحال بازگشت به تهران



واما شمال...
