روزهای سیزده ماهگی
سلام به دوستای خوبم این چند وقتی که نتونستم بیام چندتا دلیل داشت دلیل اولش اشکال از اینترنت بود که نمیتونستم پست بذارم دلیل بعدیش هم این بود که خاله جون ندا و کیمیا جون (دخترعمه من ودخترخاله بابادانیال) با هماهنگی بابا دانیال جونی منو سوپرایز کردن و اومدن تهران و دوهفته پیشم بودن چقدرم خوش گذشت هر روز پارک و بازار و شهر بازی چقدر ستیا خوشحال بود همون شب اول که خاله ندارو دید رفت بغلشو وپایین نمیومد هر جاهم میرفتیم همش میگفت فقط بغل خالهههههههه البته منم خوشحال بودم از این بابت ولی خب بیچاره خواهرم از کت و کول میوفتاد شبا هم موقع خواب تا چراغ اتاقشون روشن بود محال بود ستیا بره بخوابه با اینکه به شدت خوابش میومد اما با اشتیاق وصف ناشدن...
نویسنده :
عاطفه
18:16












