روزهای سیزده ماهگی
سلام به دوستای خوبم
این چند وقتی که نتونستم بیام چندتا دلیل داشت دلیل اولش اشکال از اینترنت بود که نمیتونستم پست بذارم دلیل بعدیش هم این بود که خاله جون ندا و کیمیا جون (دخترعمه من ودخترخاله بابادانیال) با هماهنگی بابا دانیال جونی منو سوپرایز کردن و اومدن تهران و دوهفته پیشم بودن چقدرم خوش گذشت هر روز پارک و بازار و شهر بازی
چقدر ستیا خوشحال بود همون شب اول که خاله ندارو دید رفت بغلشو وپایین نمیومد هر جاهم میرفتیم همش میگفت فقط بغل خالهههههههه البته منم خوشحال بودم از این بابت
ولی خب بیچاره خواهرم از کت و کول میوفتاد
شبا هم موقع خواب تا چراغ اتاقشون روشن بود محال بود ستیا بره بخوابه با اینکه به شدت خوابش میومد اما با اشتیاق وصف ناشدنی میدوید به سمت اتاقشون و حسابی بازی میکرد صدای خنده شون هم که بلند بود
اتفاقا تو همین بیرون رفتنا بود که یه روز تو خیابون دیدم یه خانومی با ندا که ستیا هم بغلش بودو چند قدم از من و کیمیا جلوتر بود داره صحبت میکنه و میگه ستیا؟؟ پیش خودم گفتم این خانومه کیه که فقط ستی خانوم مارو میشناسه
ندا هم هاج و واج داشت نگاه میکرد و اصلا تو باغ نبود تا اینکه دیدم خانومه داره میگه نی نی وبلاگ و..... که اونجا بود که دوزاریم افتاد
ویه نگاه به نی نیه تو کالسکه انداختم ودیدم اییییییییی جووووونم کارن جونمه
واین خانوم هم میناجون دوست وبلاگیمه که سعادت شد تا ببینمش
بعد از این دیدار کوتاه هی به ندا میگفتم واقعا چقدر دنیا کوچیکه والبته این از محاسن دنیای مجازی و اینترنته
خلاصه که خاطره خوبی بود و خیلی خوشحال شدم
آخر هفته پیش هم که میخواستن برن من و دنی هم باروبندیلو بستیم که هم اونارو برسونیم هم اینکه آخر هفته رو شمال باشیم البته تولد پسرداییم هم بود که اینهم مزید برعلت شد 
از موهای عسل خانومم بگم که از قبل کوتاه کردن هم فرتر شده قبلا موهاش خیلی نرم بود ولی الان همین یه کمی هم که در اومده زبره
نمیدونم شاید بلند شه بهتر شه
ولی خب پرپشت تر شده
از دندوناشم بگم که سیزدهمین دندون عزیز دلم هم در اومد
ولی یه چیزی که ناراحتم میکنه سیاه شدن دوتا از دندوناشه اونم در اثر قطره آهن دلیلشم اینه که وقتی میخوام قطره بدم دندوناشو سفت میکنه و نمیذاره البته بعضی وقتا به راحتی میخوره گاهی اوقات به زور

واما از شیرین زبونیای این پرنسس کوچولومم بگم که خیلییییییییی شیرین شده وحسابی دلبری میکنه....
بهش میگم ستیا پاهات کوووو؟ میزنه به پاشو خوشحال میشه و واسه خودش دست میزنه(الهی قربونت برم که انقدر ناز میشی دوست دارم بخورمت
)
میگم ستیا ببعی چی میگه؟ میگه ب ب
میگم گاوه چی میگه؟ میگه ما ما
کلاغه میگه؟ غا غا
پیشیه میگه مو مو
به کفش میگه کش( با فتحه) بستنی ب(با فتحه)
تا میگم الله اکبر دستشو میبره پیش گوشش بعد رکوع میره
الهی قربونش برم تا میگم خدارو شکر دستاشو میبره رو به آسمون
انقدرم مهربوونه بهش میگم ستیا برو بابارو ناز کن انقدر قشنگ ناز میکنه بوس میکنه فداش بشم من
راستی گوش ستیا روهم سوراخ کردیم شاید تو یه پست دیگه راجع بهش نوشتم شایدم نه..نمیدونم چون خاطره خیلی بدی بود فقط همینو بگم که دیگه گوشش سوراخ نیست
قربونت برم دوست دارم عزیز مامان

تاب جدید ستیا خانوم که خیلی دوسش داره چون آهنگ میزنه

این صندلیا رو گذاشته بودم جلو آیینه چون میرفت آیینه رو میکشید سمت خودش ولی خب چه فایده...

اینم همون شبایی بود که تانصفه شب تو اتاق خاله اینا در حال بازی و خنده بود

پارک کنار خونمون


اینجا داشتیم میرفتیم عروسی...عروس کوچولوی منو نیگااااااا



شهر بازی


ستیا در حال قدم زدن کنار شالیزارهای سبز شمال...کلی هم حال میکرد


اینجا واسه اولین بار بود میدیدم ستی از یه چیزی نیمچه ترسی داره

اینم عسل خانوم ما در کنار پسرداییه عزیزم آقا ارشان
دخملیم خیلی اجتماعیه و هر جا میریم سریع با بچه های دیگه صمیمی میشه



عاشق این شلوارکشمممممم





روزهای سیزده ماهگی 




