عروسی
آخر هفته ای که گذشت عروسی پسر داییم بود و ماهم راهی شمال شدیم ... یه دو روز و نصفی بیشتر نبودیم ولی خیلی خوش گذشت بخصوص عروسی که خیلی حال داد جای همه دوستان خالی
البته ستیا خانوم هم تا تونست وسط عروسی بیقراری کرد از یه طرف خوابش میومد از یه طرفم تو سر و صدا نمیتونست بخوابه دیگه به هزار زحمت تونستم بخوابونمش اونم آخرای مجلسسسسسسسسسس
شمال هوا عالی بود همه جا سبز سبز بوی زندگی میداد... عاشق بوی شمالم چقدر این شمال زیباست یعنی هرچی به اطرافم نگاه میکردم چیزی جز زیبایی نمیدیدم
موقع رفتن به دانیال میگفتم خدارو شکر که منو اینجا آفرید تو شمال
هوا که بهتر شده همش ستیا رو میبردم تو حیاط و حسابی حال میکرد و هی میگفت دد دد قربونش بشم منننننن
دوتا کلمه جدیدم میگه یکی نی نی که اصلا خودشم عاشق نی نی هاست تو تی وی هم که عکس نی نی رو نشون میده حسابی ذوق زده میشه
یک کلمه دیگه هم به هاپو میگه هاپ
مامانم اینا یه سگ دارن اسمش هست سم باهاش رفیق شده بهش میگه هاپ
یه چیزی که اینروزا نگرانم کرده راه رفتن عسل خانوممه به حدی تند راه میره و در واقع میدوه که همش در حال زمین خوردنه همینطور که تند راه میره پشتش راه میرم و دلم هری میریزه میگم الان میخوره زمین
نمیدونم چیکار باید کرد ماشالا یک دقیقه هم نمیشینه همش میخواد برهههههههه
عاشق دالی بازی و توپ بازی و سوت زدنه
توپشو میکاره و شوت میزنه
یه بستنی سوت سوتکی دنی واسش خرید دیگه کارمون در اومده همش باهاش سوت میزنه و ذوق میکنه بعد میذاره جلو دهن ما که ماهم سوت بزنیم
دالییییییی

ستیا اول عروسی


باغچه خونه پدری که پر از گل بود وبسیار زیبا مثل همیشه البته به همت بابای عزیزم




عاشق گوجه سبز نیستم عاشق اینم که برم زیر درختش و با دستای خودم بکنم وبخورم اینجوری بهم حال میده

فقط وقتی باباش میره بخوابه مشکل نداریم حمومم میره همین بساطه




عروسی 

