احساسات متضاد...
این روزا درگیر احساسات متضادم....غم شادی غم شادی...
تواین هفته ای که ازشمال برگشتیم خاله ندا اینا بالاخره یه خونه خوب پیداکردن وجهیزیه شو بردن تو خونه جدید واسه خونه خوشحال بودم و واسه اینکه من اونجا ودرکنارشون نیستم ناراحت و غمگین بودم دوست داشتم اونجا باشم واین لحظه هارو از دست ندم اماااااااااا ماکه تازه از شمال برگشته بودیم و دانیالم مرخصی نداشت منم بااین وضعیت اصلا نمیتونستم تنهایی برم..هرچند اونجا هم بودم نمیتونستم کار خاصی انجام بدم ولی با اینحال دوست داشتم در کنار مامان و ندا بودم ...دوست داشتم لذت تک تک این لحظه هارو بچشم اخه مگه چندتا خواهر دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه نشد که بشه و بریم امااااااااااااااا الان خوشحالم چون خاله ندا و میثم توراه تهران هستن و تا یه ساعت دیگه به امید خدا میرسن اینجا
انشاا...قراره باقی خریدای عروسی مثل لباس عروس وداماد رو بخرن
با همه اینا یه ناراحتی عمیییییییییییق داریم و اونم اینه که دایی میثم اصلا حالش خوب نیست ودکترا جوابش کردن وگفتن این روزا روزای اخرشه
ماهم دم عروسی با نذر ونیاز داریم میریم جلو همه کارا ردیف شده تالار اتلیه خونه و......... اگه خدایی نکرده چیزی پیش بیاد
ماکه سپردیم به خدا ایشالاکه مشکلی پیش نمیادو دایی میثم هم خدا شفا میده... راستی دایی پویا هم قراره این هفته بینیشو عمل کنه و واسه عروسی خاله ندا خوشگل کنه
به مامان اینا گفتم روزشو بهم نگن هروقت عملش تموم شد و بهوش اومد خبرم کنن اخه از الان استرسش منو میکشه..انشالا که داداشمم صحیح وسالم عمل کنه وبهوش بیاد...انشاا.............


احساسات متضاد...
