ستیای نازنینمستیای نازنینم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

چراغ خونه ی ما

دندون در آوردن ستیا خانومم

1392/8/17 10:56
نویسنده : عاطفه
1,201 بازدید
اشتراک گذاری

سه چهار روزی میشه که از شمال برگشتیم اما نیومدم وچیزی ننوشتم چون نه حسشو داشتم و نه وقتشو ... عسل خانومم داره دندون در میاره وبه شدت با خودش درگیره...دستش که تا مچ تو دهنشه و آب دهنش هم سرازیررررررررررر غر غر وگریه هم که دیگه خوراکشه نگرانالهی بمیرم دل آدم کباب میشه همه چیو فرو میکنه تو دهنش به خصوص به پارچه علاقه بیشتری داره فکر کنم بیشتر تسکینش میدهافسوسمیون غرغراش یه واژه های جدیدیم به کار میبره که در عین ناراحتی خندم میگیره ودلم میخواد بخورمشخوشمزهالبته هنوز دندوناش سر نزده اما از روی لثه معلومه که اون زیر میرا یه خبرایی هستلبخندفرشته کوچولوم هر روز داره بزرگتر میشه و با هم دیگه یکی پس از دیگری مراحل زندگیشو پشت سر میگذاریم..خدایا شکرت به خاطر همه چیماچهرچند من عاشق صورت بی دندونش بودم فک کن اون صورت معصوم با خنده های بی دندووووووووووووونخیال باطلخداکنه زیاد اذیت نشهماچ                                                                   ازاینا که بگذریم از عروسی بگم که از همون لحظه ای که وارد شدیم ستیا خانوم ما با دیدن هر غریبه ای شروع کرد به گریه و از اونجایی که به نظرش همه به غیر از من وباباش واسش غریبه بودن هرکی رو که دید شروع کرد به گریه یعنی اصلا نفهمیدیم عروسی چی شدمنتظرولی از اونجایی که دخترم خیلی هوای مامانشو داره موقع شام خوابیدو وقتی شام من تموم شد بیدارشداز خود راضیآفرین خوشگل خانومماچزبانخلاصه موقع برگشت هم من ودانیال درحالیکه ستیابغل دنی بود به سرعت مراسم رو ترک کردیم و حتی نتونستیم درست درمون از کسی خداحافظی کنیمقهرالبته این که یهو ستیا اینهمه آدم باهم دیگه دید یه حسنی داشت و این بود که دیگه ترسش از غریبه ها ریخت و شمال که رفتیم با همه جورشدمژهاونجا هم همهههههههههه عاشقش شدن چون بعد از نزدیک به دو ماه ستیا رو میدیدن ومیگفتن چقدر بزرگ شدههههه وخلاصه ازاین حرفاقلب

 تو این مدت که شمال بودیم دوتا عیدو  برای اولین بار همراه با دخترم گذروندیم عید قربون وعید غدیر که امسال برای اولین بار با فرشته کوچولوم رفتیم عید دیدنی سیدا و کلی هم عیدی گرفت ملوسک خانوممماچکلی هم عکس گرفتیماااا ولی مثل عکسای عروسی ریختیم تو کامپیوتر شمال ومتاسفانه ندارم که بذارمخنثی

 واما ستیا خانومم وقتی شمال بودیم وارد 6ماهگی شد و نکته جالبش اینه که چون 31 اردیبهشت به دنیا اومده وماهم 6ماه دوم سال 31 نداریم ماهگردشو روز 1 ماه حساب میکنیمزبانانقدم خوشحالم که تا چند روز دیگه میتونم کم کم بهش غذا بدممممممممممممهوراخداکنه غذاخور بشه که پشیمون نشم از اینهمه ذوقآخواما چند تا عکس از ستیا در شمال...

کجا رفتی مامان

پاهای تپلشو کشف کردههههههههماچ

ستیا جونم و آنیسا عروسکم که تقریبا دوماه از ستیا بزرگتره..بوس به هر دوتاملوسکماچفقط دستای ستیارو ببینین که با یکی پای خودشو گرفته بایکی پای آنیساماچ

قربون چشمای خوشگلت گل نازمقلب

نمیدونم چرا این پشه های بد دست از سر لپای شیرین عسل من ورنمیدارنقهر

 

یادم رفت بگم اول اصلا نمیخواستیم ستیا رو سوار روروئک کنیم چون میگفتن خوب نیست و از این صحبتا ولی بغلی بودن دخملم باعث شد بریم روروئک امیرحسین جونو بگیریم ببینیم اصلا دوست داره یا نه تا حداقل یه زمانایی سوارش کنیم تا منم بتونم به کارام برسم ولی خب خوب بود بدش نیومد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

زهره مامان بارسین
17 آبان 92 11:57
سلاااااااااااااااام بالاخره شما برگشتین . همیشه به گردش باشین هزار ماشاا... به این دخمل عسل . بارسین هم مثل ستیا یه سره مه چی تو دهنشه . آب دهن رو که نگو ... .عاطفه جون من اگه این خانوم خانوما رو گیر بیارم می خورمش نگی نگفتم یه عالمه بوووووووووووووووووووووووووووووووووس


مرسی عزیزم لطف داریییییییییی
مامان کیان
19 آبان 92 18:23
وااااااااای عزیزممممم چه عکسای نازی.چه کلاه خوشتلی
عاطفه جون حالا یه بلایی سرت میاره که سوار روروئک که هیچ حاضری سوار الاقش کنی فقط بذاره به کارات برسی



الانم تو همین مایه هاااااااااااااییییییییییم