ما اومدیم
بله بعد از دوهفته از ساری برگشتیم...اینبار از اون دفغه هایی بود که اصلا نفهمیدم چطوری گذشت
به سرعت برق وباد رفت والبته شب چهل وهشتم بود که پدر بزرگم (پدری) فوت کردن
یعنی هفته دوم به مراسم خاکسپاری وختم وسوم و... گذشت... بگذریم اینروزا انقدر ستیا خانوم ما شیرین والبته شیطون شده که مجال هرکاری رو از مامیگیره و واقعا وقت سر خاروندن ندارم انقدرم بازیگوش هست که نگووووووووو از اینطرف به اونطرف
سرتو که برمیگردونی در عرض یک ثانیه یهو به یک خرابکاری بزرگ دست میزنه
البته اینم بگم که خیلیم خانوم شده و میشینه و کلی واسه خودش با اسباب بازیاش بازی میکنه
امروزم بردیمش بهداشت برای قد و وزن که خدارو شکر خوب بود البته شمال که رفتیم هم ستیا وهم من حسابی تپل شدیم دست مامان جون وبابا جونم درد نکنه
قد :71 وزن:9200
خیلی دوست دارم بیشتر بنویسم اما نمیشه ستیا داره به شدت تلاش میکنه که رو تختش وایسه وممکنه خدایی نکرده بیافتههههههههههههههههه

پس زودتر بریم عکسسسسسسسسس
عسل خانوم وتجربه اولین سفر با قطار که خداییش خیلییییییییی دختر خوبییییی بود ومنو ترغیب کرد که بازم از این کارا بکنم

اینجا هم یه خانومی داشت خوراکی میخورد که ستیا انقدر نگاش کرد و اب دهن قورت داد یکی رو داد به ستیا


اش دندونی ستیا خانومم دست مامان رویا درد نکنه

خونه باباجون حسابی حال میکردددددددددد


واین در راه برگشت و اولین برفی که ستیا جونم دید(گدوک)


اینجا هم هروقت میرفتیم تو تونل چشاش گرد میشد از تعجب

ستیا راننده



ما اومدیم
