ما اومدیم
بله بعد از دوهفته از ساری برگشتیم...اینبار از اون دفغه هایی بود که اصلا نفهمیدم چطوری گذشت به سرعت برق وباد رفت والبته شب چهل وهشتم بود که پدر بزرگم (پدری) فوت کردن یعنی هفته دوم به مراسم خاکسپاری وختم وسوم و... گذشت... بگذریم اینروزا انقدر ستیا خانوم ما شیرین والبته شیطون شده که مجال هرکاری رو از مامیگیره و واقعا وقت سر خاروندن ندارم انقدرم بازیگوش هست که نگووووووووو از اینطرف به اونطرف سرتو ...
نویسنده :
عاطفه
17:55









