ستیای نازنینمستیای نازنینم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

چراغ خونه ی ما

تعطیلات عید فطر93

اواسط خرداد و تعطیلاتی که توش بود و رفتیم شمال و برگشتیم قرار بود دفعه بعد عید فطر  بریم ساری چون این وسط تعطیلات خاصی نبود منم همش میگفتم کی میخواد تااااااااا عید فطر صبر کنه  ولی خدا خواست و تو همین بین 3بار رفتیم شمال یه بار با ندا و کیمیا یه بار با ندا و میثم آخرین بارم که همین هفته پیش بود که واسه تعطیلات عید فطر رفتیم البته من و ستیا خانومم دو سه رو زودتر از بابا دانیال با قطار رفتیم شمال که واقعا تجربه بدی بود...من همش با قطار 8 صبح میرفتم که 3 بعداز ظهر میرسیدیم شمال خیلی هم خوب بود ولی اینبار برای اولین بار 2 ساعت تو راه قطار تاخیر داشت و هوا به شدت گرم بود انقدر که همش میترسیدم نکنه بچم گرما زده شه و همش بادش میزدم...
14 مرداد 1393

14 ماهگی

شنبه هفته گذشته خاله جون ندا و عمومیثم اومدن تهران پیشمون و تا چهار شنبه هم اینجا بودن که خیلی خوش گذشت کلی هم به ما اصرار کردن که باهم بریم شمال چون شنبه هم تعطیل بود ولی خب من زیاد استقبال نکردم چون قرار بود عید فطر بریم شمال و گفتم دنی فکر نمیکنم بتونه بیاد ولی روز چهارشنبه دانیال گفت دوست داری بریم شمال؟  منم که از خدا خواسته  بارو بندیلو بستیم وساعت 10 شب راه افتادیم به مامان اینا هم چیزی نگفتیم تا سوپرایز بشن تا برسیم ساری ساعت  شده بود 2صبح و بعد از زدن زنگ ستیا رو مثل دفعه قبل گذاشتیم جلو  آیفون و اونها هم با دیدن ستیا حسابی ذوق زده شدن موقعی هم که رسیدیم وسط جوشن کبیر بود و خلاصه همگی باهم قران به سرکردیم ...
31 تير 1393

دوغا دوغا

اینروزا وقتی ستیا  داره بازی میکنه من و دانیال میشینیم و نگاهش میکنیم و لذت میبریم و میگیم انگار همین دیروز بود که به دنیا اومد و دنی بهش میگه چقدر زود بزرگ شدی شما دختر کچل ما اینروزا خیلی حرف میزنه همش در حاله صحبت کردنه تازه دانیال میگه برم تخم کفتر واسش بگیرم  میگم این ستی خانومی که من دارم میبینم نیازی به این چیزا نداره پرکاربردترین فعلش هم همون بده و آب بده هست گاهی هم میگه بیدهههه که خیلی ناز میگه عسل خانومم یکی از چیزایی که ستیا از کوچیکی خیلی تکرار میکرد  دوغا دوغا بود که یه جورایی همه رو عاشق این کلمه اش کرده بود حتی خاله ندا صداشو ضبط کرده بود و رو صدای پیامکش گذاشته بود  یه مدت زیاد نمیگفت و مارو در افسردگی ...
20 تير 1393

روزهای سیزده ماهگی

سلام به دوستای خوبم این چند وقتی که نتونستم بیام چندتا دلیل داشت دلیل اولش اشکال از اینترنت بود که نمیتونستم پست بذارم دلیل بعدیش هم این بود که خاله جون ندا و کیمیا جون (دخترعمه من ودخترخاله بابادانیال) با هماهنگی بابا دانیال جونی منو سوپرایز کردن و اومدن تهران و دوهفته پیشم بودن چقدرم خوش گذشت هر روز پارک و بازار و شهر بازی چقدر ستیا خوشحال بود همون شب اول که خاله ندارو دید رفت بغلشو وپایین نمیومد هر جاهم میرفتیم همش میگفت فقط بغل خالهههههههه البته منم خوشحال بودم از این بابت  ولی خب بیچاره خواهرم از کت و کول میوفتاد شبا هم موقع خواب تا چراغ اتاقشون روشن بود محال بود ستیا بره بخوابه با اینکه به شدت خوابش میومد اما با اشتیاق وصف ناشدن...
11 تير 1393

باقی عکسای شمال

شمال رفتن اینبارمون تحت تاثیر تولد ستیا جانمون بود و یادم رفت بقیه عکساشو بذارم...بریم چند تا عکس جامونده از شمال خانوم گلم     امیر علی و امیر حسین پسرای دوست داشتنیه دخترعمه عزیزم     از این کامیونه هم خیلی خوشش اومده بود     طبیعت اطراف سد سلیمان تنگه ساری... واقعا که زیباست     اولین قدمهای ستیا بر روی شن های دریا(خیلی خوشش اومده بود)     ستیا خانوم گل و گلاب و ماشینش         ...
18 خرداد 1393

گردش آخر هفته + دختر کچل ما

این تعطیلات رو نتونستیم که بریم شمال ولی خونه هم ننشستیم  پنجشنبه صبح رفتیم جنگل سرخه حصار و ناهار رو اونجا بودیم هوا هم عالی خیلی خوش گذشت جمعه صبح هم بعد از مدتها شاه عبدالعظیم طلبید و رفتیم زیارتشون یادش بخیر اونوقتا که با دنی نامزد بودیم وبا قطار میرفتم تهران دنی که میومد دنبالم اول با هم میرفتیم اونجا زیارت ولی بعد از ازدواج دیگه نرفته بودیم که اینبار با ستیا خانوم قسمت شد که سه تایی بریم واما بگم از یه ماجرای دیگه از این آخر هفته مدتها بود که اطرافیان میگفتن موی ستیا رو کوتاه کنید چون هم پرپشت تر میشه هم ممکنه صاف بشه اخه خیلی فر فری شده بود خلاصه کلی مارو اغفال کردن  از یه طرفی هم تو روایات داریم که موی بچه رو در یک س...
16 خرداد 1393

عکسهای آتلیه+واکسن یک سالگی

سه شنبه 9 ونیم صبح به همراه ستیا خانوم و دانیال رفتیم به مرکز بهداشت برای واکسن یک سالگی همون واکسنی که همه میگن خیلیییییی راحته اول رفتیم برای قد و وزن   که وزن عسل خانومم 10600 و قدش هم 78 بود بعد هم نوبت رسید به واکسن که من به دنی گفتم محکم بگیرش و از این حرفا که خانومی که واکسن میزد گفت نیازی نیست اصلا متوجه نمیشه و مشکلی نیست همینم شد اصلا نفهمید کی واکسن زدن کی تموم شدددددددددد وای چقدر این واکسن خوب بود تا باشه از این واکسنا حالا باید منتظر واکسن 18 ماهگی باشیم که همه ازش مینالن واما عکسای آتلیه که سه هفته ای هست آماده شده اما امروز قسمت بود تا بذارم از روی عکسا عکس گرفتم شرمنده دیگه کیفیتش اومده پایین اینم عکسای آتل...
15 خرداد 1393