احساسات متضاد...
این روزا درگیر احساسات متضادم....غم شادی غم شادی... تواین هفته ای که ازشمال برگشتیم خاله ندا اینا بالاخره یه خونه خوب پیداکردن وجهیزیه شو بردن تو خونه جدید واسه خونه خوشحال بودم و واسه اینکه من اونجا ودرکنارشون نیستم ناراحت و غمگین بودم دوست داشتم اونجا باشم واین لحظه هارو از دست ندم اماااااااااا ماکه تازه از شمال برگشته بودیم و دانیالم مرخصی نداشت منم بااین وضعیت اصلا نمیتونستم تنهایی برم..هرچند اونجا هم بودم نمیتونستم کار خاصی انجام بدم ولی با اینحال دوست داشتم در کنار مامان و ندا بودم ...دوست داشتم لذت تک تک این لحظه هارو بچشم اخه مگه چندتا خواهر دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه نشد که بشه و بریم اماااااا...
نویسنده :
عاطفه
22:09


