بالاخره تکون خوردی...
از جمعه غروب که به همراه خاله ندا برگشتیم تهران هی میخواستم بیام مطلب بنویسم اما مگه خاله ندا میذاشت!!!!!! از صبح تا غروب پای اینترنت هست و اهنگ دانلود میکنه
جونم برات بگه که غروبا هم باهم میریم گشت وگذار وبازار...ندا دنبال لباس عروس ومنم دنبال لباس مجلسیه خوشگل که شایسته خواهر عروس باشه
اخه اگه خدا بخواد عروسی خاله ندا 6 فروردینه وتا اون موقع فکر کنم زشت ترین وچاق ترین خواهرعروس در کل فامیل بشم چون علاوه بر چاقی از چیزی که بدم میومد داره سرم میاد و اون هم پفه..پف درناحیه بینی(ای خدااااااااا)
یعنی تا موقع عروسی یه بی ریختی بشم که خدا میدونه
بگذریم...
این ده روزی که ساری بودیم کلی خوش گذشت.تازه برف هم اومد منم که عاشق برف..یعنی حال کردمااااااااا
مامان رویا هم یه سری وسایل خوشگل واست خریده بود که با دیدنشون کلی ذوق کردم مخصوصا بادیدن اون بالشت خرگوشی صورتیییییی ای جاااااانم
واما ازهمه مهمتر اینکه بالاخره تو هفته 21 ساعت 11ونیم شب درحالیکه کنار مامان رویا جونم روتختش دراز کشیده بودم و تی وی میدیدم یهوووووو تکوناتو احساس کردم و وای که چقدر خوشحال شدم سریع پریدم و رفتم پیش بابایی و دایی پویا که تو حیاط بودن و گفتم بچه تکون خورررررد( چه بی حیا
) بابایی که کلی خوشحال شد ودایی پویا هم طبق معمول شروع کرد به مسخره بازی.. امروزم رفتم دکتر جواب سونو و ازمایشاتو نشون دادم وهمه چی خوب بود خلاصه که اینروزا حسابی شادو خوشحالم پنجشنبه صبح هم دایی پویا داره میاد اینجا وجمعمون جمع میشه


بالاخره تکون خوردی...
