آتلیه
پریروز بالاخره قسمت شد و ستیا رو بردیم آتلیه....از ماههای اول میخواستم ببرم که نشد تاااااااااااااااا الان و در آستانه ی یکسالگی رفتیم
اما بگم از این ستیا خانوم خوشمزه و خوش خنده ی من که تا قبل از شروع عکاسی هی میخندید و دست و رقص و......... ولی به محض شروع عکاسی دریغ از یه لبخند
هر کاری کردیم که بخنده فایده نداشت فقط گیر داده بود به وسایل دور و برش و همه چی رو میذاشت دهنش

دیگه نمیدونم چی از آب در بیاد
خداکنه که خوب شه
دیروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم با ستی دو نفری بریم بیرون ... من کلا زیاد اهل بیرون رفتن تنهایی و بدون دنی نیستم ولی خب کار دانیال زیاده و وقت آزاد کم داره وقت آزادم داشته باشه سریع میریم شمال دیگه وقتی واسه پارک و اینا نمیمونه...خیلی دو دل بودم و خلاصه تصمیم کبری رو گرفتم و رفتیم وای که چقدرم عالی بود هوا خوب وستیا جونمم خوشحال و شاد ولییییییییییییی هنوز یک ساعتی نگذشته بود که ستیا در چشم برهم زدنی خودشو دولا کرد و دوچرخه اش (یا بقول برخی دوستاااااااان سه چرخه اش)کج شد و ستی و دوچرخه اش یه وری شدن وافتادننننننننننننن...دماغ و بالای لب بچه ام قرمز شد ومن الان که چندین ساعتی از ماجرا میگذره همچنان در افسردگی به سر میبرم
و وقتی صورت ماهشو با اون زخمش میبینم شرمنده اش میشم الهی بمیرم واسه بچم
ستیا در آتلیه
کبودی لپشم مربوط به جمعه هست که مهمون داشتم وستیا هم در حال شیرین کاری که لپش خورد به لبه ی میز عسلی



اینجا هم قبل از رفتن به بیرون



اینجا هم بعد از اووووووووف شدن دخترکم


عاشق این دستمال سرا هستم که دخملیا میذارن
به ستیای منم میاداااااااا




آتلیه
